Monday, August 14, 2006

داستان

- چرا با اون پوتینات که بوی باروت و مارکس می‌ده به جاي اين‌كه بري به درك اونقدر اونجا واستادي تا اون بچه گربه رو با اون آجر كشتي پست‌فطرت؟
- با من بودين؟ عذر می‌خوام. كدوم آجر؟
نوشتن هميشه همين طوری اتفاق مي‌افته. یکی ازم سوالی می‌پرسه که جوابشو بلدم اما نمي‌دونم چطور بهش بگم که من نکشتمش. بعد هرچي به سرم مي‌آد می‌دونم تقصیر خودمه. چون چیزایی که می‌نویسم حتما اتفاق می‌افتن اما چیزایی که اتفاق می‌افتن بدتر از اونن که من نوشته بودم. اونايي كه به ملاقاتم مي‌آن مي‌گن وضعم رو به بهبوده. بهبود يعني قصه‌هايي بي‌سر و ته‌تر؟ اونايي كه به ملاقاتم نمي‌آن نمي‌دونن مي‌نويسم كه چاپ كنم. چاپ نكنم کاغذامو مي‌خورم كه لو نرم. صد سال تنهايي رو نوشتم كه بخونم ببينم آئورليانو كيه. اولش فكر مي‌كردم يه نفره. اما تخم و تركه‌ش زياد شد.
وقتی سيگار به لبام مي‌چسبه داد می‌زنم. مخصوصا اگه روشن باشه. داد بزنم می‌فهمن حالم خوبه و قرصامو خورده‌م. داد نزنم آتیش‌سوزی می‌شه. لبام چسب داره. حتم دارم اگه كسي رو ببوسم تو دردسر مي‌افتم.
خونه‌ش تو کوچه‌ی اون ور این دیواره. اون ور این دیوار یکی نقاشه. این از انگشتای مرموزش پیداس. نصف دنيا تو اين كوچه باريكه‌س. اون مغازه‌ي تيله‌فروشي رو مي‌بيني؟ كجاي اين شهر يكي ديگه از اين پيدا مي‌كني؟ (وقتی درباره‌ی دیوار حرف می‌زنم تیله‌فروش پیر رو فراموش کن) مي‌دوني كي ساخته اينو با دستاش؟ كسي كه جرات نمي‌كنن خرابش كنن. اون درختاي غول رو مي‌بيني؟ اونقدر زيادن كه اگه به بهونه‌ي پهن كردن كوچه ببرندشون زناي حامله‌ي اين شهر بچه‌هاشونو خفه شده مي‌ندازن. تو اين كوچه فقط يه مغازه‌س. فقط يه ماشين ممکنه از اينجا رد بشه. و فقط يه بچه غروبا توش بازي مي‌كنه.
(نه. چیز دیگه‌ای یادم نمی‌آد. همه‌ی داستانایی رو که بلد بودم ریختم تو یه قوطی و دادم به نوه‌ی نگهبان که اسم نداشت. اون از من یه بچه گربه‌ی مرده خواسته بود که نداشتم.)
کسی که هیچ جور باهاش کنار نمی‌آم همونه که شبا تو منبع آب‌سردکن می‌شاشه. همیشه من می‌فهمم که اون می‌ترسه تنها بره توالت چون اونجا یکی گیتار می‌زنه که روحشو فروخته. من به جای آب داروهای مایع دوستمو می‌خورم و اگه بارون نیاد از تشنگی می‌میرم. اینو به کسی که وختی تازه اومده بود حالش بهتر بود هم گفتم. روز اول قهقاه خندید زد به شونه‌م و گفت منم می‌میرم. روز دوم سرفه کرد. روز سوم مرد. تا نمرده بود فکر می‌کردم اون زن ریزنقش موفرفری که رو بالکن کشف کردم فهمیده عاشقشم. وقتی اون مرد زن بی خداحافظی از من رفت و دیگه هیچ وقت گلدونای بالکن رو آب نداد. هفته‌ی اول یاس خشکید. هفته‌ی دوم کاکتوس خشکید. هفته‌ی سوم فراموشش کرده بودم.
هیچ وخت این همه مستاصل نبوده‌م. با آینه‌ی ماشینی که پای دیوار پیدا بشه چه می‌شه کرد؟ ریشام و ابروهام اونقدر بلند شده که اگه به خودم نگاه کنم چیزی نمی‌بینم. می‌شه باش مواظب دستای ظهرها باشم. اون همیشه با مردیه که ازش متنفره اما چاره‌ی دیگه‌ای نداره. همه می‌گن ظهرها کونیه. من می‌گم همجنس‌بازه. وختی تو اتاق من بود لختم می‌کرد و ازم می‌خواست نوازشش کنم. من وسطاش خوابم می‌برد و اون تا غروب گریه می‌کرد. فقط اون گندهه‌س که تا آخر انجامش می‌ده. دارکوبایی که می‌دونن نوری که تو لونه‌شون می‌افته از آینه‌ی منه فکر می‌کنن من نوحم. پیرزنی هم که پشت دیوار سگش رو می‌برد سینما وختی فهمید دارم داستانی می‌نویسم که عاقبت بفهمم زنم چرا خودشو کشت و از ایران رفت چارشنبه‌ی بعد برام پرینتی آورد از نمایشنامه‌ی مارکس و کوکاکولا که یه سوئدی نوشته بودش و توش از زنم اسم برده بود. همون موقع تو گوشم گفت تو نوحی؟ کشتیمو نشونش دادم که داشتم پشت محراب نمازخونه می‌ساختمش. گفتم نه. به غیر از من و گندهه و یه پرستار پیر هیچکس اونجا نمی‌ره. من گاهی می‌رم نمازخونه تا مواظب ظهرها باشم که گندهه نکشدش. چرا که پس از هر کاری عذاب وجدان به سراغش می‌آد.
نقاش از خود پرسید چرا بوم؟ چرا گالری؟ پس به دیوار تمیز و پرنوری که مستخدم لال لک‌هایش را پاک می‌کرد تف انداخت و تابلوهایش را در خیابان اصلی آتش زد و از رهگذران خواست روی آنها بشاشند. تنها دختری که دو بار تاریخ هنر را خوانده بود منظور او را فهمید و روی تابلویی شاشید که نامش فکر کن وقیحانه دوستت دارم بود. نقاش به سراغ دوستی را که خالکوبی بلد بود رفت و از او خواست پرتره‌ی دجال را در حالی که گیسوان بلندش را شانه می کند بر پوست کمرش حک کند... هان؟
ملاقاتی داشتم. کسی نبود. گفت هرچی نوشتم بسوزونم که وقت نوشتنه. از فردا کتابای مقدس می‌نویسم.

حامد شاملو

Search Engine Optimization and Free Submission