شما را به خدا این همهی عاشقانه را نخوانید .... تمام دنیا را نوشتهام
در یک ظهر پاییزی هوا به شکل غیر قابل محاسبهای دم کرد. در این اتمسفر شوم نیمروزی هیچ موجود دوپایی زیر سقفی جز آسمان آبی با یک کتری خالی در دست دیده نشد. در بعد از ظهری از همان پاییز، یکی از پارکهای همیشگی تهران پای تیربرق بتونی رقص پای مرا زیرزیرکی میپایید که تنها روزنامهی چاپ سربی صبح برای کمتر از بیست دقیقهی ساعت سحرگاه سیام اسفند سال کبیسهی 1384 بند نسوان زندان اوین را بر اولین صفحهی خود تیتر زد، که برای ابد در آن گوشهی چپ تکرار نشد. تیتری که حتی برای یک لحظه تعبیر نشد تا که به امروز؛ دختری که هنوز بیست و یک سال برایش دیر بود با حکم قاضی دادگاه انقلاب بر سکوی سیمانی پشت محوطهی اجرای احکام بیست و هفت ساعت زودتر در یک غروب بارانی پای دیوار بلند بتونی تمام ترانههای پاییز را آواز داد. خش خش. با چشمانی سیاه که هیچگاه نوارسرخ بسته نشد. این همه را سارهای توک چنارهای خشک بیبرگ در تمام شهر بیباران شهادت دادهاند که به دلایل فرامتنی از آن پس حتی هیچ ملاغی با چشمهای فسفری در دستهشان غار نکشید. هیچ نشده به یاد بیاورم این تیتر را کجای نوشتههایم فراموش کردهام چنین به خاطر میآورم. هیچ نشان و حرفی به خاطر مانده باشد از آن غروب بیباران. من هیچ به یاد ندارم.
پای تیربرق بتونی چشمهایم را از آسفالت خیابان برنمیدارم. چشمهای پرخونم زیر پای جمعیت سیاهپوش که سربالایی ولیعصر را دوچرخهها با پشتکاری احمقانه رکاب میزنند به راه مانده. سطل سطل آدم میبرند. از ازل شرّه کرده آدم از ترک سطلهایشان و حوا هیچ. و کسی به کسی نیست قابیل هابیل را با بیل را. دکاندارهای ولیعصر همه چپیدهاند توی پستو که سبیل از بناگوششان در رفته بیخ گوششان شیشهها شکسته. به طرز مشکوکی کرکرههایشان را همه بالا دادهاند تا بالا. تنها جایی از آدمیزاد که در بلاتکلیفی اوضاع کرکرهها را پایین کشیده با هفت قفل روی هم و مهر و موم سرب،کافیشاپ نبش چهارراه است که گم و گور شده. هر کس کافیشاپ را دراین شلوغی اوضاع سراغ گرفته دیگر کسی ندیده. نگاه توی نگاهشان هم نمیشود انداخت. که هر کسی دیده باشد میگوید همهشان خودشان از خودشان، پای قلیان هم دو تا بناگوش و چشم با یک جفت زبان گاوی میشود یک دست قهوه خانه و سیراب شیردان هم باشد برای عصرانه. به گمانم چشم به راه باشم بهتر است. حتم دارم پای این بتون سیاه بیست و هفت ساعت اگر طبق فرمول «1» چشم به راه باشم میآید. E=mc2 . دنیا همیشهی خدا به تمام این حرفم میخندد که گندهتر از دهانم اندازه گرفته است. صدای خندهاش سرتاسر خیابان را پر میکند. خیابان پر خنده میشود. من نمیخندم. جمعیت سرمیگرداند نگاهمان کنند و در پی این قصد عالمانه، کلههای گندهشان به طرز مضحکی روی تنهشان میچرخد. چشمهای گردشان بیرون زده، عین تیلهی سه پر جیگری که بچههای سرتق پایین گود هم اگر شبهای جمعه دست آدم میدیدند همانجا بازی را به هم میزدند. اگر شده هفت تا تیلهی شرابی هم سر آن تاق زده باشند. حاضرم قسم بخورم. اینها همه حرف است. سوگند به قلم سوگند به عصر. دنیا میگوید. باز هم میگوید. ولی من حتم دارم بارها این را به هرکس که دیدهام گفتهام و باقی را هم پیغام دادهام که برسد دست آن کس که خدا را درست نشناسد. خدا شاهد است در تمام نوشتههایم به آن اشارهای داشتهام. در هر کدام به شکلی، با مجاز و استعاره، در قالب یک سخنرانی آتشین، مقالهای به بهانهی سینمای سیاسی یا یک غزل عاشقانه با ردیف گریه میغارد کلاغ شو و بفهم از چه میغارد مترسکی که غروبانه گریه میغارد. گریه میبارد. گریه میدارد. باید از بر باشم مصرع مطلع هر قضیه را. همه را باید چاپ و منتشر کنم. آره باید به دست چاپشان بسپارم. طرح جلد و این اثر تقدیم به پیشکش «دنیا». دنیا خودش میگوید مجوز چاپ هم نمیخواهد از این عوضیها بگیری که عوضیاند. راست میگوید باید سریع تایپ کنیم. تایپ که شد همهی برگهها، دستنویس وچاپی و غیره همه را با هم دست باد میدهیم. که دنیا نگاهم میکند. من هم. که باشد که تا با خود ببرد به دوردستها که آدمی را یارای با خود مردن نیست. فقط اینکه باید زود دست بکار کار شوم تا نا آرام است. هیچ وقت ندارم. خیلی دیر وقت است اینجا . نباید بگذاریم اینجور بشود . داغ است . آسفالت خیابان ترک خورده و سرتاسر قلقل میزنم از گرمای کاسهی سرم . کسی نفس نمیکشد . سطل سطل آدم میبرند . پس نمیآیی دنیا. پس نمیآیی که چشمهایم داغ است.
باران که ببارد دنیا همیشه بیشتر خوشش میآید وقتی کاپشن آبی را تن کرده موهایش را روی شانههایش بریزد باران را بباراند. بخندد تا صدایش تمام خیابان ولیعصر را پر کند. سارها که هیچکس در دستهشان تار نمیکشد پر بکشند توک چنارهای خشک بی برگ بنشینند و جفت جفت سر در گوش هم زار بزنند تا روز قیامت که کارنامهشان را دست چپ و راستشان بدهند. تا خرداد و شهریور که پوتینهای سیاه بریزند سر تهران و زبانم لال تا جا دارد جدولهای کنار خیابان رژه جار بزنند. اینها را خودش وقتی با تمام بر روی سکوی سیمانی محوطهی پارک دانشجو دست نوشتههایش را بلند بلند توی چشمهای گرد جمعیت سیاهپوش فریاد میکرد گفته است. بلندگو بیاورید، بلندگو! جزء به جزء. همه خشکشان زده که از جا تکان نمیخورند. که بخواهند هم باید به زحمت از لای جمعیت رد شوند. و تازه این اول کار است. جمعیت گوش تا گوش ایستادهاند که دنیا اینها را میگوید.در بند بند آخرین بیانیهی انتقادی، که سریع و با عجله همین بیست و یک دقیقه پیش تایپ شده. این را میشد از غلطهای تایپی و املایی و انشایی توی برگههایی که باد سرگردان خود کرده بود به نیکی دریافت. (مثلا ؛ مزلومیت یا آزاااااااااااااادی و چندتای دیگر که ادامه اگر یادم دادم خواهم گفت به همهی شما. شاید هم اصلا تمام بیانیه را تمام و کمال ضمیمهی همین متن کردم که سندی باشد برای آیندگان. گور پدر این عوضیها که عوضیاند). خوب، حالا دنیا، توی خیابان ولیعصر میدود، باد موهایش را توی صورتش پخش میکند، با دست چپ، شاید هم خوب به یاد ندارم موها را از جلوی چشمهایش کنار میزند، صدایش میزنم که بایستد تند میدود نفس نفس میزنم تا بایستد. چشمهایش را هم میگذارد دستهایش هواپیما میکند چرخ میزند مثل همان جوری که آدم کوچکتر است میکند. سرش گیج میرود میرود میافتد توی حوض سیمانی وسط حیاط با دوتا ماهی قرمز و گوش ماهیها. تمام حیاط آبی میشود با بنفش. من فقط از دور نگاهش میکنم، دستهایم را زیر چانه تکیه میکنم. آفتاب چشمم را میزند. چشم از او برنمیدارم. دنیا فقط میخندد. من میترسم. زیر تابلو قرمز رنگ نبش خیابان میایستد تا ببیند موهایش روی شانههایش است. پاشنهی پوتین روی گونهام میزند. دستهایم را روی سر و صورتم میچسبم. پاشنه قایمتر میزند. قایمتر میترسم. من نمیبینم میترسم.
وقتی دنیا بدون هیچ مقدمهای که بشود در یک غروب بارانی برای چندمین بار نسخهی VHS مصائب ژاندارک فیلم صامت درایر را در تاریکی دید، مثل هربار در سکانس ماقبل آخر حواسش به بخار پشت پنجره اتاق رفت که روی آن نوشت. هیچ جملهای به خاطرش نیامد که بسازد با پنج حرف، حتی درس اول کتاب تاریخ را وقتی معلم کلاس سوم از او پرسید. چشمهایش پر اشک شد. خواست روی دیوار بزرگ شهر را سرتاسر بنویسد تا جمعیت سیاهپوش در آنسوی شهر در میدان اصلی همه را موبهمو بخوانند و حتی یک نقطه هم جا نیندازد. اینها را باید از آن افسانهی کهن چینی باشد که دختری نابینای از طایفهی جیانگهو در راه رهایی دختران هم طایفهاش از جور و ستم امپراطور ، در یک کمپوزیسیون باسمهی ژاپنی تمام دیوار چین را از یک غروب بیباران تا سحرگاه فردای روز با موهای مشکیاش آجر به آجر نقش آبی زد. این راز را وقتی کنار دنیا در تاکسی کرایه نشسته بودم باید با سرعت 280 در گوشم پچپچ کرده باشد که کسی شصتش خبردار نشده. کرایه را هم خودش حساب میکند که روایت را سر چهارراه رها نکرده باشد به امان خدا. افسر راهنمایی پشت هم برای ما آزیر میکشد. من هم برایشان سوت قطار میکشم که دست توی جیبم نکرده باشم. دست تکان میدهند برای ما. پشت چراغ دنیا چشمهایش پر اشک میشود. سرش را از شیشه بیرون میکند توی جدولهای کنار خیابان. من هم پشت سرش توی خیابان. من باید خیلی حواسم باشد. باید حواسم باشد.
گلویم خشک شده از بس سرفههایم را قایم کردهام. خر که نیستم قایم . نمیشود آخر. پاییز شده دیگر چنارها برگ خشک خشک ندارند. بیست و هفت ساعت به این آسفالت داغ چسبیدهام. پای این بتون سیاه خشک شدهام که بیایی. سحر که شد. نمیآیی دنیا. هر جا زودترمیآمدی. چرا دیر کردهای. همهی یقهام پر خون شده روی آسفالت خشک شده. از پیشانیم خون فواره زده از بس لبهی این تیر برق فرق سرم شکافته. تو اما نیامدهای. بیست و هفت ساعت. جمعیت چشمهایشان بیرون زده از اینهمه خون که پای چنارها میرود. سطل سطل آدم میبرند روی سر. با سر. از تمام دنیا دیر کردهای. با آن کاپشن آشنا موهایت را روی شانههای آبی ریختهای. دور میدان ولیعصر میدوی. صدای خندهات تمام شهر را پر کرده. شهر پر خنده! سارها از جایشان جم نمیخورند. پوتینهای سیاه دور تا دور ایستادهاند. میدان پر سیاهی است. سیاهی به گونهها میزند. یادت میآید من به تو گفتم گفتی کفش پاشنهدار خوشت نمیآید که پا کنی بعد زودی رفتی یک جفت کتونی میخی رنگ رنگی نمیدانم از کجاها که نیاوردی که من دیدم لنگه به لنگه است ولی تو خندیدی. بعدشب شد. بعد من هم خندیدم. یه لنگه تو یه لنگه من. بعد تو لبهی قرنیز ایوان شکلک درآوردی برای عالم و آدم توی خیابان. بعد سحر نشد تا فردا.
دنیا همیشهی خدا برای آخرین بار که میخندد هیچ نشده یادش برود. هربار بیتو توی خیابان که پرنده هم پر نمیزد وقتی تیربرقهای بتونی را که چراغهای گازی زرد رنگش چشم مرا میزند یکییکی به نوبت میشمرد بی هیچ تک چتر بنفش مثل دختری تنها در باران گم شد.
اصغر جعفرنژاد
پای تیربرق بتونی چشمهایم را از آسفالت خیابان برنمیدارم. چشمهای پرخونم زیر پای جمعیت سیاهپوش که سربالایی ولیعصر را دوچرخهها با پشتکاری احمقانه رکاب میزنند به راه مانده. سطل سطل آدم میبرند. از ازل شرّه کرده آدم از ترک سطلهایشان و حوا هیچ. و کسی به کسی نیست قابیل هابیل را با بیل را. دکاندارهای ولیعصر همه چپیدهاند توی پستو که سبیل از بناگوششان در رفته بیخ گوششان شیشهها شکسته. به طرز مشکوکی کرکرههایشان را همه بالا دادهاند تا بالا. تنها جایی از آدمیزاد که در بلاتکلیفی اوضاع کرکرهها را پایین کشیده با هفت قفل روی هم و مهر و موم سرب،کافیشاپ نبش چهارراه است که گم و گور شده. هر کس کافیشاپ را دراین شلوغی اوضاع سراغ گرفته دیگر کسی ندیده. نگاه توی نگاهشان هم نمیشود انداخت. که هر کسی دیده باشد میگوید همهشان خودشان از خودشان، پای قلیان هم دو تا بناگوش و چشم با یک جفت زبان گاوی میشود یک دست قهوه خانه و سیراب شیردان هم باشد برای عصرانه. به گمانم چشم به راه باشم بهتر است. حتم دارم پای این بتون سیاه بیست و هفت ساعت اگر طبق فرمول «1» چشم به راه باشم میآید. E=mc2 . دنیا همیشهی خدا به تمام این حرفم میخندد که گندهتر از دهانم اندازه گرفته است. صدای خندهاش سرتاسر خیابان را پر میکند. خیابان پر خنده میشود. من نمیخندم. جمعیت سرمیگرداند نگاهمان کنند و در پی این قصد عالمانه، کلههای گندهشان به طرز مضحکی روی تنهشان میچرخد. چشمهای گردشان بیرون زده، عین تیلهی سه پر جیگری که بچههای سرتق پایین گود هم اگر شبهای جمعه دست آدم میدیدند همانجا بازی را به هم میزدند. اگر شده هفت تا تیلهی شرابی هم سر آن تاق زده باشند. حاضرم قسم بخورم. اینها همه حرف است. سوگند به قلم سوگند به عصر. دنیا میگوید. باز هم میگوید. ولی من حتم دارم بارها این را به هرکس که دیدهام گفتهام و باقی را هم پیغام دادهام که برسد دست آن کس که خدا را درست نشناسد. خدا شاهد است در تمام نوشتههایم به آن اشارهای داشتهام. در هر کدام به شکلی، با مجاز و استعاره، در قالب یک سخنرانی آتشین، مقالهای به بهانهی سینمای سیاسی یا یک غزل عاشقانه با ردیف گریه میغارد کلاغ شو و بفهم از چه میغارد مترسکی که غروبانه گریه میغارد. گریه میبارد. گریه میدارد. باید از بر باشم مصرع مطلع هر قضیه را. همه را باید چاپ و منتشر کنم. آره باید به دست چاپشان بسپارم. طرح جلد و این اثر تقدیم به پیشکش «دنیا». دنیا خودش میگوید مجوز چاپ هم نمیخواهد از این عوضیها بگیری که عوضیاند. راست میگوید باید سریع تایپ کنیم. تایپ که شد همهی برگهها، دستنویس وچاپی و غیره همه را با هم دست باد میدهیم. که دنیا نگاهم میکند. من هم. که باشد که تا با خود ببرد به دوردستها که آدمی را یارای با خود مردن نیست. فقط اینکه باید زود دست بکار کار شوم تا نا آرام است. هیچ وقت ندارم. خیلی دیر وقت است اینجا . نباید بگذاریم اینجور بشود . داغ است . آسفالت خیابان ترک خورده و سرتاسر قلقل میزنم از گرمای کاسهی سرم . کسی نفس نمیکشد . سطل سطل آدم میبرند . پس نمیآیی دنیا. پس نمیآیی که چشمهایم داغ است.
باران که ببارد دنیا همیشه بیشتر خوشش میآید وقتی کاپشن آبی را تن کرده موهایش را روی شانههایش بریزد باران را بباراند. بخندد تا صدایش تمام خیابان ولیعصر را پر کند. سارها که هیچکس در دستهشان تار نمیکشد پر بکشند توک چنارهای خشک بی برگ بنشینند و جفت جفت سر در گوش هم زار بزنند تا روز قیامت که کارنامهشان را دست چپ و راستشان بدهند. تا خرداد و شهریور که پوتینهای سیاه بریزند سر تهران و زبانم لال تا جا دارد جدولهای کنار خیابان رژه جار بزنند. اینها را خودش وقتی با تمام بر روی سکوی سیمانی محوطهی پارک دانشجو دست نوشتههایش را بلند بلند توی چشمهای گرد جمعیت سیاهپوش فریاد میکرد گفته است. بلندگو بیاورید، بلندگو! جزء به جزء. همه خشکشان زده که از جا تکان نمیخورند. که بخواهند هم باید به زحمت از لای جمعیت رد شوند. و تازه این اول کار است. جمعیت گوش تا گوش ایستادهاند که دنیا اینها را میگوید.در بند بند آخرین بیانیهی انتقادی، که سریع و با عجله همین بیست و یک دقیقه پیش تایپ شده. این را میشد از غلطهای تایپی و املایی و انشایی توی برگههایی که باد سرگردان خود کرده بود به نیکی دریافت. (مثلا ؛ مزلومیت یا آزاااااااااااااادی و چندتای دیگر که ادامه اگر یادم دادم خواهم گفت به همهی شما. شاید هم اصلا تمام بیانیه را تمام و کمال ضمیمهی همین متن کردم که سندی باشد برای آیندگان. گور پدر این عوضیها که عوضیاند). خوب، حالا دنیا، توی خیابان ولیعصر میدود، باد موهایش را توی صورتش پخش میکند، با دست چپ، شاید هم خوب به یاد ندارم موها را از جلوی چشمهایش کنار میزند، صدایش میزنم که بایستد تند میدود نفس نفس میزنم تا بایستد. چشمهایش را هم میگذارد دستهایش هواپیما میکند چرخ میزند مثل همان جوری که آدم کوچکتر است میکند. سرش گیج میرود میرود میافتد توی حوض سیمانی وسط حیاط با دوتا ماهی قرمز و گوش ماهیها. تمام حیاط آبی میشود با بنفش. من فقط از دور نگاهش میکنم، دستهایم را زیر چانه تکیه میکنم. آفتاب چشمم را میزند. چشم از او برنمیدارم. دنیا فقط میخندد. من میترسم. زیر تابلو قرمز رنگ نبش خیابان میایستد تا ببیند موهایش روی شانههایش است. پاشنهی پوتین روی گونهام میزند. دستهایم را روی سر و صورتم میچسبم. پاشنه قایمتر میزند. قایمتر میترسم. من نمیبینم میترسم.
وقتی دنیا بدون هیچ مقدمهای که بشود در یک غروب بارانی برای چندمین بار نسخهی VHS مصائب ژاندارک فیلم صامت درایر را در تاریکی دید، مثل هربار در سکانس ماقبل آخر حواسش به بخار پشت پنجره اتاق رفت که روی آن نوشت. هیچ جملهای به خاطرش نیامد که بسازد با پنج حرف، حتی درس اول کتاب تاریخ را وقتی معلم کلاس سوم از او پرسید. چشمهایش پر اشک شد. خواست روی دیوار بزرگ شهر را سرتاسر بنویسد تا جمعیت سیاهپوش در آنسوی شهر در میدان اصلی همه را موبهمو بخوانند و حتی یک نقطه هم جا نیندازد. اینها را باید از آن افسانهی کهن چینی باشد که دختری نابینای از طایفهی جیانگهو در راه رهایی دختران هم طایفهاش از جور و ستم امپراطور ، در یک کمپوزیسیون باسمهی ژاپنی تمام دیوار چین را از یک غروب بیباران تا سحرگاه فردای روز با موهای مشکیاش آجر به آجر نقش آبی زد. این راز را وقتی کنار دنیا در تاکسی کرایه نشسته بودم باید با سرعت 280 در گوشم پچپچ کرده باشد که کسی شصتش خبردار نشده. کرایه را هم خودش حساب میکند که روایت را سر چهارراه رها نکرده باشد به امان خدا. افسر راهنمایی پشت هم برای ما آزیر میکشد. من هم برایشان سوت قطار میکشم که دست توی جیبم نکرده باشم. دست تکان میدهند برای ما. پشت چراغ دنیا چشمهایش پر اشک میشود. سرش را از شیشه بیرون میکند توی جدولهای کنار خیابان. من هم پشت سرش توی خیابان. من باید خیلی حواسم باشد. باید حواسم باشد.
گلویم خشک شده از بس سرفههایم را قایم کردهام. خر که نیستم قایم . نمیشود آخر. پاییز شده دیگر چنارها برگ خشک خشک ندارند. بیست و هفت ساعت به این آسفالت داغ چسبیدهام. پای این بتون سیاه خشک شدهام که بیایی. سحر که شد. نمیآیی دنیا. هر جا زودترمیآمدی. چرا دیر کردهای. همهی یقهام پر خون شده روی آسفالت خشک شده. از پیشانیم خون فواره زده از بس لبهی این تیر برق فرق سرم شکافته. تو اما نیامدهای. بیست و هفت ساعت. جمعیت چشمهایشان بیرون زده از اینهمه خون که پای چنارها میرود. سطل سطل آدم میبرند روی سر. با سر. از تمام دنیا دیر کردهای. با آن کاپشن آشنا موهایت را روی شانههای آبی ریختهای. دور میدان ولیعصر میدوی. صدای خندهات تمام شهر را پر کرده. شهر پر خنده! سارها از جایشان جم نمیخورند. پوتینهای سیاه دور تا دور ایستادهاند. میدان پر سیاهی است. سیاهی به گونهها میزند. یادت میآید من به تو گفتم گفتی کفش پاشنهدار خوشت نمیآید که پا کنی بعد زودی رفتی یک جفت کتونی میخی رنگ رنگی نمیدانم از کجاها که نیاوردی که من دیدم لنگه به لنگه است ولی تو خندیدی. بعدشب شد. بعد من هم خندیدم. یه لنگه تو یه لنگه من. بعد تو لبهی قرنیز ایوان شکلک درآوردی برای عالم و آدم توی خیابان. بعد سحر نشد تا فردا.
دنیا همیشهی خدا برای آخرین بار که میخندد هیچ نشده یادش برود. هربار بیتو توی خیابان که پرنده هم پر نمیزد وقتی تیربرقهای بتونی را که چراغهای گازی زرد رنگش چشم مرا میزند یکییکی به نوبت میشمرد بی هیچ تک چتر بنفش مثل دختری تنها در باران گم شد.
اصغر جعفرنژاد
