Tuesday, April 18, 2006

شما را به خدا این همه‌ی عاشقانه را نخوانید .... تمام دنیا را نوشته‌ام

در یک ظهر پاییزی هوا به شکل غیر قابل محاسبه‌ای دم کرد. در این اتمسفر شوم نیمروزی هیچ موجود دوپایی زیر سقفی جز آسمان آبی با یک کتری خالی در دست دیده نشد. در بعد از ظهری از همان پاییز، یکی از پارکهای همیشگی تهران پای تیربرق بتونی رقص پای مرا زیرزیرکی می‌پایید که تنها روزنامه‌ی چاپ سربی صبح برای کمتر از بیست دقیقه‌ی ساعت سحرگاه سی‌ام اسفند سال کبیسه‌ی 1384 بند نسوان زندان اوین را بر اولین صفحه‌ی خود تیتر زد، که برای ابد در آن گوشه‌ی چپ تکرار نشد. تیتری که حتی برای یک لحظه تعبیر نشد تا که به امروز؛ دختری که هنوز بیست و یک سال برایش دیر بود با حکم قاضی دادگاه انقلاب بر سکوی سیمانی پشت محوطه‌ی اجرای احکام بیست و هفت ساعت زودتر در یک غروب بارانی پای دیوار بلند بتونی تمام ترانه‌های پاییز را آواز داد. خش خش. با چشمانی سیاه که هیچگاه نوارسرخ بسته نشد. این همه را سارهای توک چنارهای خشک بی‌برگ در تمام شهر بی‌باران شهادت داده‌اند که به دلایل فرامتنی از آن پس حتی هیچ ملاغی با چشمهای فسفری در دسته‌شان غار نکشید. هیچ نشده به یاد بیاورم این تیتر را کجای نوشته‌هایم فراموش کرده‌ام چنین به خاطر می‌آورم. هیچ نشان و حرفی به خاطر مانده باشد از آن غروب بی‌باران. من هیچ به یاد ندارم.
پای تیربرق بتونی چشمهایم را از آسفالت خیابان برنمی‌دارم. چشمهای پرخونم زیر پای جمعیت سیاهپوش که سربالایی ولیعصر را دوچرخه‌ها با پشتکاری احمقانه رکاب می‌زنند به راه مانده. سطل سطل آدم می‌برند. از ازل شرّه کرده آدم از ترک سطلهایشان و حوا هیچ. و کسی به کسی نیست قابیل هابیل را با بیل را. دکان‌دارهای ولیعصر همه چپیده‌اند توی پستو که سبیل از بناگوششان در رفته بیخ گوششان شیشه‌ها شکسته. به طرز مشکوکی کرکره‌هایشان را همه بالا داده‌اند تا بالا. تنها جایی از آدمیزاد که در بلاتکلیفی اوضاع کرکره‌ها را پایین کشیده با هفت قفل روی هم و مهر و موم سرب،کافی‌شاپ نبش چهارراه است که گم و گور شده. هر کس کافی‌شاپ را دراین شلوغی اوضاع سراغ گرفته دیگر کسی ندیده. نگاه توی نگاهشان هم نمی‌شود انداخت. که هر کسی دیده باشد می‌گوید همه‌شان خودشان از خودشان، پای قلیان هم دو تا بناگوش و چشم با یک جفت زبان گاوی می‌شود یک دست قهوه خانه و سیراب شیردان هم باشد برای عصرانه. به گمانم چشم به راه باشم بهتر است. حتم دارم پای این بتون سیاه بیست و هفت ساعت اگر طبق فرمول «1» چشم به راه باشم می‌آید. E=mc2 . دنیا همیشه‌ی خدا به تمام این حرفم می‌خندد که گنده‌تر از دهانم اندازه گرفته است. صدای خنده‌اش سرتاسر خیابان را پر می‌کند. خیابان پر خنده می‌شود. من نمی‌خندم. جمعیت سرمی‌گرداند نگاهمان کنند و در پی این قصد عالمانه، کله‌های گنده‌شان به طرز مضحکی روی تنه‌شان می‌چرخد. چشمهای گردشان بیرون زده، عین تیله‌ی سه پر جیگری که بچه‌های سرتق پایین گود هم اگر شبهای جمعه دست آدم می‌دیدند همانجا بازی را به هم می‌زدند. اگر شده هفت تا تیله‌ی شرابی هم سر آن تاق زده باشند. حاضرم قسم بخورم. اینها همه حرف است. سوگند به قلم سوگند به عصر. دنیا می‌گوید. باز هم می‌گوید. ولی من حتم دارم بارها این را به هرکس که دیده‌ام گفته‌ام و باقی را هم پیغام داده‌ام که برسد دست آن کس که خدا را درست نشناسد. خدا شاهد است در تمام نوشته‌هایم به آن اشاره‌ای داشته‌ام. در هر کدام به شکلی، با مجاز و استعاره، در قالب یک سخنرانی آتشین، مقاله‌ای به بهانه‌ی سینمای سیاسی یا یک غزل عاشقانه با ردیف گریه می‌غارد کلاغ شو و بفهم از چه می‌غارد مترسکی که غروبانه گریه می‌غارد. گریه می‌بارد. گریه می‌دارد. باید از بر باشم مصرع مطلع هر قضیه را. همه را باید چاپ و منتشر کنم. آره باید به دست چاپشان بسپارم. طرح جلد و این اثر تقدیم به پیشکش «دنیا». دنیا خودش می‌گوید مجوز چاپ هم نمی‌خواهد از این عوضی‌ها بگیری که عوضی‌اند. راست می‌گوید باید سریع تایپ کنیم. تایپ که شد همه‌ی برگه‌ها، دستنویس وچاپی و غیره همه را با هم دست باد می‌دهیم. که دنیا نگاهم می‌کند. من هم. که باشد که تا با خود ببرد به دوردستها که آدمی را یارای با خود مردن نیست. فقط اینکه باید زود دست بکار کار شوم تا نا آرام است. هیچ وقت ندارم. خیلی دیر وقت است اینجا . نباید بگذاریم اینجور بشود . داغ است . آسفالت خیابان ترک خورده و سرتاسر قل‌قل می‌زنم از گرمای کاسه‌ی سرم . کسی نفس نمی‌کشد . سطل سطل آدم می‌برند . پس نمی‌آیی دنیا. پس نمی‌آیی که چشمهایم داغ است.
باران که ببارد دنیا همیشه بیشتر خوشش می‌آید وقتی کاپشن آبی را تن کرده موهایش را روی شانه‌هایش بریزد باران را بباراند. بخندد تا صدایش تمام خیابان ولیعصر را پر کند. سارها که هیچکس در دسته‌شان تار نمی‌کشد پر بکشند توک چنارهای خشک بی برگ بنشینند و جفت جفت سر در گوش هم زار بزنند تا روز قیامت که کارنامه‌شان را دست چپ و راستشان بدهند. تا خرداد و شهریور که پوتینهای سیاه بریزند سر تهران و زبانم لال تا جا دارد جدولهای کنار خیابان رژه جار بزنند. اینها را خودش وقتی با تمام بر روی سکوی سیمانی محوطه‌ی پارک دانشجو دست نوشته‌هایش را بلند بلند توی چشمهای گرد جمعیت سیاهپوش فریاد می‌کرد گفته است. بلندگو بیاورید، بلندگو! جزء به جزء. همه خشکشان زده که از جا تکان نمی‌خورند. که بخواهند هم باید به زحمت از لای جمعیت رد شوند. و تازه این اول کار است. جمعیت گوش تا گوش ایستاده‌اند که دنیا اینها را می‌گوید.در بند بند آخرین بیانیه‌ی انتقادی، که سریع و با عجله همین بیست و یک دقیقه پیش تایپ شده. این را می‌شد از غلط‌های تایپی و املایی و انشایی توی برگه‌هایی که باد سرگردان خود کرده بود به نیکی دریافت. (مثلا ؛ مزلومیت یا آزاااااااااااااادی و چندتای دیگر که ادامه اگر یادم دادم خواهم گفت به همه‌ی شما. شاید هم اصلا تمام بیانیه را تمام و کمال ضمیمه‌ی همین متن کردم که سندی باشد برای آیندگان. گور پدر این عوضی‌ها که عوضی‌اند). خوب، حالا دنیا، توی خیابان ولیعصر می‌دود، باد موهایش را توی صورتش پخش می‌کند، با دست چپ، شاید هم خوب به یاد ندارم موها را از جلوی چشمهایش کنار می‌زند، صدایش می‌زنم که بایستد تند می‌دود نفس نفس می‌زنم تا بایستد. چشمهایش را هم می‌گذارد دستهایش هواپیما می‌کند چرخ می‌زند مثل همان جوری که آدم کوچکتر است می‌کند. سرش گیج می‌رود می‌رود می‌افتد توی حوض سیمانی وسط حیاط با دوتا ماهی قرمز و گوش ماهی‌ها. تمام حیاط آبی می‌شود با بنفش. من فقط از دور نگاهش می‌کنم، دستهایم را زیر چانه تکیه می‌کنم. آفتاب چشمم را می‌زند. چشم از او برنمی‌دارم. دنیا فقط می‌خندد. من می‌ترسم. زیر تابلو قرمز رنگ نبش خیابان می‌ایستد تا ببیند موهایش روی شانه‌هایش است. پاشنه‌ی پوتین روی گونه‌ام می‌زند. دستهایم را روی سر و صورتم می‌چسبم‌. پاشنه قایم‌تر می‌زند. قایم‌تر می‌ترسم. من نمی‌بینم می‌ترسم.
وقتی دنیا بدون هیچ مقدمه‌ای که بشود در یک غروب بارانی برای چندمین بار نسخه‌ی VHS مصائب ژاندارک فیلم صامت درایر را در تاریکی دید، مثل هربار در سکانس ماقبل آخر حواسش به بخار پشت پنجره اتاق رفت که روی آن نوشت. هیچ جمله‌ای به خاطرش نیامد که بسازد با پنج حرف، حتی درس اول کتاب تاریخ را وقتی معلم کلاس سوم از او پرسید. چشمهایش پر اشک شد. خواست روی دیوار بزرگ شهر را سرتاسر بنویسد تا جمعیت سیاهپوش در آنسوی شهر در میدان اصلی همه را موبه‌مو بخوانند و حتی یک نقطه هم جا نیندازد. اینها را باید از آن افسانه‌ی کهن چینی باشد که دختری نابینای از طایفه‌ی جیانگهو در راه رهایی دختران هم طایفه‌اش از جور و ستم امپراطور ، در یک کمپوزیسیون باسمه‌ی ژاپنی تمام دیوار چین را از یک غروب بی‌باران تا سحرگاه فردای روز با موهای مشکی‌اش آجر به آجر نقش آبی زد. این راز را وقتی کنار دنیا در تاکسی کرایه نشسته بودم باید با سرعت 280 در گوشم پچ‌پچ کرده باشد که کسی شصتش خبردار نشده. کرایه را هم خودش حساب می‌کند که روایت را سر چهارراه رها نکرده باشد به امان خدا. افسر راهنمایی پشت هم برای ما آزیر می‌کشد. من هم برایشان سوت قطار می‌کشم که دست توی جیبم نکرده باشم. دست تکان می‌دهند برای ما. پشت چراغ دنیا چشمهایش پر اشک می‌شود. سرش را از شیشه بیرون می‌کند توی جدولهای کنار خیابان. من هم پشت سرش توی خیابان. من باید خیلی حواسم باشد. باید حواسم باشد.
گلویم خشک شده از بس سرفه‌هایم را قایم کرده‌ام. خر که نیستم قایم . نمی‌شود آخر. پاییز شده دیگر چنارها برگ خشک خشک ندارند. بیست و هفت ساعت به این آسفالت داغ چسبیده‌ام. پای این بتون سیاه خشک شده‌ام که بیایی. سحر که شد. نمی‌آیی دنیا. هر جا زودترمی‌آمدی. چرا دیر کرده‌ای. همه‌ی یقه‌ام پر خون شده روی آسفالت خشک شده. از پیشانیم خون فواره زده از بس لبه‌ی این تیر برق فرق سرم شکافته. تو اما نیامده‌ای. بیست و هفت ساعت. جمعیت چشمهایشان بیرون زده از اینهمه خون که پای چنارها می‌رود. سطل سطل آدم می‌برند روی سر. با سر. از تمام دنیا دیر کرده‌ای. با آن کاپشن آشنا موهایت را روی شانه‌های آبی ریخته‌ای. دور میدان ولیعصر می‌دوی. صدای خنده‌ات تمام شهر را پر کرده. شهر پر خنده! سارها از جایشان جم نمی‌خورند. پوتینهای سیاه دور تا دور ایستاده‌اند. میدان پر سیاهی است. سیاهی به گونه‌ها می‌زند. یادت می‌آید من به تو گفتم گفتی کفش پاشنه‌دار خوشت نمی‌آید که پا کنی بعد زودی رفتی یک جفت کتونی میخی رنگ رنگی نمی‌دانم از کجاها که نیاوردی که من دیدم لنگه به لنگه است ولی تو خندیدی. بعدشب شد. بعد من هم خندیدم. یه لنگه تو یه لنگه من. بعد تو لبه‌ی قرنیز ایوان شکلک درآوردی برای عالم و آدم توی خیابان. بعد سحر نشد تا فردا.
دنیا همیشه‌ی خدا برای آخرین بار که می‌خندد هیچ نشده یادش برود. هربار بی‌تو توی خیابان که پرنده هم پر نمی‌زد وقتی تیربرقهای بتونی را که چراغهای گازی زرد رنگش چشم مرا می‌زند یکی‌یکی به نوبت می‌شمرد بی هیچ تک چتر بنفش مثل دختری تنها در باران گم شد.


اصغر جعفرنژاد

Saturday, April 01, 2006

تنهام كنين عوضيا!*

ماها مثل هميشه معتاديم و خلطي كه من تف مي‌كنم تابلوتر است. خيلي‌ها به زخم انگشت‌های من بر و بر نگاه مي‌كنند پژمان به خاطر فحش‌هايي كه در دهان دارد شب‌ها با لب چسب‌زده مي‌خوابد. پژمان و من و دوست پژمان از يك زندگي تخمي به اینجایمان رسیده. اینجا.
در بازداشتگاه يا سردخانه، هيچ فكرش را نمي‌كرديم جراتش را داشته باشيم كه به مثل هميشه همه چيز شك كنيم. این فکر مال پژمان بود که به همه چیز. من اول به کیرم شک کردم. در نشئگیِ سگی نصفش را بریدم از شیشه‌ی باز یک پژو انداختم تو. يكي ديگر روي ديوار بازداشتگاه – می‌دانم اين پيامي است براي من و تا موقعش نرسد نمي‌بينمش - دور از چشم بقيه نوشته اينا طفره‌س قصه‌ت چيه. قصه‌ی من باخبري از قصه‌ی پژمان و دوست پژمان است پس ‌قصه‌ی آنها چيست. پدرم عوضي مي‌گويد آدما تو قصه‌هاي هم شريكن هيشكي قصه‌ی زندگيش رو تنهايي نساخته. او اين حرف‌ها را در خواب يادش مي‌آيد. مادر مي‌گويد هذيان مي‌بافد پس من چي را ترجمه مي‌كنم مادر. به پژمان گفتم قصه‌ی هر كي مال خودشه گفت پس حرومزاده از قصه‌ی من برو بيرون. اما اين قصه‌ی من است كه مثل هميشه گذاشتم در كوله‌ی دختره تا هذيان‌هايم را بخواند هرچند نفهمد اين ( ) مال من است. اگر آن سرباز شهرستاني قصه‌ام را دزدكي نخوانده بود و بي‌اجازه زندگي دوست پژمان را سر و ته نمي‌كرد سر و ته از مثل هميشه آلتش آويزان نمي‌شد.
چند وقت پيش دوست پژمان مثل مرده‌ها هميشه مرده بود. ظهر بود هنوز معتاد نشده بوديم و زندگي عجیب تخمي مي‌گذشت. پژمان بهم تلفن كرد گفت ببین حرومزاده يكي از دوستام زنده شد الان از بيمارستان له و لورده مياد بيرون، مي‌ره زير برج، استخوناش برمي‌گردن سر جا، كشيده مي‌شه بالا و رو برج وا مي‌سته، شاشش از رو سر مردم برمي‌گرده تو بدنش. بكشش كنار بهش بگو قصه اينه. به او گفتم قصه‌ت چيه عوضي خودكشي؟
دفعه‌ی قبل مردم كدام پارك افتادند دنبالمان پژمان؟ دست‌هايم را پنجشنبه كردم تو مثل هميشه جیبم يك ريشوهه داد زد بگيريدشون اينا از اونان. يكي آجرپاره پرت كرد خورد تو سر پژمان. دكتر نرفت. متنفر بود. حشيش را همينطوري شروع كرد. از ايدز و سرطان و بقيه‌ی چيزها. دوست پژمان بعدن كير و خايه‌ي يارو را بريد بست به نخ تاب داد روي سيم‌هاي برق كوچه‌شان. خدمت يك مريضي است. شب‌ها كه خودم را خيس مي‌كنم خواب برجك‌هاي نگهباني گوشه‌ي پادگان مي‌بينم. خيلي‌ها به انگشت‌هاي رعشه‌دار من بربر نگاه مي‌كنند در دل مي‌گويند: هه! ديوانه. اگر من هه! ديوونه‌ام چرا معافم نمي‌كنند.
پژمان وقتي مي‌خواهد بشاشد مي‌بينم چه زجري مي‌كشد. ول كند خون مي‌پاشد. مي‌گويد سرطان. كسي كه پنجشنبه‌ها ته پارك منتظرمان بود و هول نمي‌زد كه اعتيادمان بزند بالا مي‌گفت سي اُ دوس بيحالت مرگ به از حشيشه. دوست پژمان بيخ گلويش گفت: کیری نزنه سرت به، با چاقو.
برگ درختان سبز سبز ريخته بود توي جيبمان و راه كه مي‌رفتيم مي‌گفتيم خش خش يك كلاغ به ما نگاه كرد و نزديك ما آمد. گفتيم برو برو پول نداريم اما فقط صدای مرا شنيد. گفت چرا تنها تنها مي‌كشي؟ گفتم تنها نيستم. قصه‌ام را نشانم داد ديدم آخر آخرش نوشته‌ام من تنهاي تنها هستم. طوري از خواب پريدم كه همه‌ی هذيان‌هايم يادم رفت چه مي‌خواستم بگويم. خواهرم بيدار بود درس مي‌خواند مثل همیشه گفت قار؟ قار؟
او زياد زنده نمي‌ماند. شايد بايد به حرف آن كه پنج‌شنبه‌ها سه‌تايي از صبح منتظرش بوديم گوش مي‌دادم و براي ساختن قصه‌ی خودم اين همه درد بهش نمي‌خوراندم. حوصله داشتم می‌کشتمش. نه حوصله داشتم نه خايه. رفتيم پارك برايش حشيش خريديم. اگر بار اول نبود نمي‌رفتيم. پژمان كشيد و بار اول نبود و نشئه شد گفت خوب خوب خوب قصه‌مون رو ادامه بديم بچه‌ها ها؟ قصه‌ی من بقيه‌ش اين طوريه كه با يه دختري آشنام كه جلفه و پر از زندگيه. وختی تو جمع می‌بوسیش مي‌زنه رو پاهاش و غش غش مي‌خنده. نظرتون چيه. دود را از دماغش بيرون داد و سرفه كرد. سرفه مثل هميشه آنقدر كرد كه مردم فهميدند چه غلطي مي‌كنيم ريختند بزنندمان. اين را هميشه مخفي كرد و نگفت قصه‌ی دختره را بلد بوده. يك بار به دختره گفتم قصه‌ت فقط جاهاي سكسش شنيدنيه شانه‌ی چپش را لخت كرد يك جاي زخم چاقو داشت كه هنوز گوشت نگرفته بود. اگر مي‌دانستم جراتش را داشته كه چند آخوند را اخته كند آن طور باهاش حرف نمي‌زدم. بعد از آن پژمان بارها ازم سوال كرد آن شپش را از كجا آوردم هربار جواب دادم از موهاي دختره كندم و هر بار دوست پژمان نوشابه‌اش را از با دلسردي دهان ريخت توي ليوان و جلوي آينه موهايش را به هم ريخته كرد.
من همه‌ی خاطراتم را ريدم و سيفون را كشيدم. پژمان هم خاطراتش را ريد و سيفون را كشيد. دوست پژمان هرچه حشيش كشيد نتواست چون خاطره‌ها يادش نمي‌آمد اما به آدم‌هايي كه آن كارها را باهاش كرده بودند فحش مي‌داد. شايد من هم جاي او بودم كاري را كه او كرد مي‌كردم او اين كار را نكرد. پنجشنبه بود كه اين كار را نكرد. رييس كلانتري را اول كرد بعد سوزاند چرا كه روي ران‌هاي خودش مثل هميشه جاي ناخن‌هاي او را ديد. پدرم عوضي يك نيمه‌شب دم‌كرده هذياني گفت كه نتوانستم ترجمه‌اش كنم. خم شدم روي كاسه توالت داد زدم پس كي مي‌ميري بري به جهنم خودت. بين دو پرانتز هذيان گفت برعكس هميشه كه بعد از يك آروغ. ( ) كه اگر معنيش اين باشد كه هيچ دختري به اندازه‌ی عشقي كه به تو مي‌دهد تنهايت نمي‌كند پس چرا خودش هميشه در انباري مي‌خوابد و اگر معنيش اين باشد كه تو در خودت هميشه تنهايي و هيچ قصه‌اي نمي‌تواند توهم با كسي بودن را واقعي كند، لكه‌هاي خون روي ديوار توالت پادگان چيست. به پژمان گفتم تو تو مخمي. گفت . ديروز عجيب بود كه سه‌شنبه بود كه فيلتر سيگار از روي زمين آمد ميان انگشت‌هاي دوست پژمان. هربار پك زد بلندتر شد خاموش شد صحيح و سالم رفت در پاكت سيگار. تف كردم باد انداختش روي كفشم پنجشنبه شد و سه‌تايي منتظر يكي ديگر شديم. به پژمان گفتم بالاخره قصه‌ی دوستت چيه به زن فلزي وسط چمن فاک داد يعني باباش واسه اينكه نميرن خواهراشو به عراقيا فروخت برادراشو به ايرانيا.
دختره را اول من ديدم با مژه‌هاي بلند بود سرگردان. اما خيلي وقت است فكر كردن به مثل هميشه زن از يادم رفته. دوست پژمان هم فكر كردن از يادش رفته. بود سرگردان. او جنايت مي‌كند بعد درباره‌اش حرف مي‌زند. پژمان مي‌گويد شماها يادتان رفته چيز خوب خوب است. اول دوست پژمان ديد من دارد يادم مي‌آيد اما دختره هيچ اينور را نگاه نكرد با مژه‌هاي بلند كه بود سرگردان. پژمان تا فردا تماشايش كرد و چند روز بعد كه مثل هميشه پنجشنبه شد گوشه‌ی خيابان معتاد شد. دختره خيلي خاطرش را مي‌خواست كه رفت شكم صاحبخانه‌اش را چاقو زد. بود با مژه‌هايش سرگردان.
درست روزي كه تمام زندگي را گوه – اين را از درخت‌هاي سياهي كه قار قار مي‌كردند فهميديم – فرا گرفته بود پژمان چيزي يادش آمد كه حرفش را خورد. گفتم چي بود گفت چيزي نيس نبود فوشه. اما فحش نبود چون رفت دستشويي پارك ديگر پنجشنبه شده بود و سيفون را كشيد. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. قبل از اين كه كلاغ‌ها از روي درخت‌ها بپرند پژواك‌ها جمع شد نعره شد رفت در دهان دوست پژمان. در همه جا ساكت و چمن دراز كشيده بوديم كه او اين كار را كرد. من هم جاي او بودم همين كار را مي‌كردم. وقتي پژمان آمد كسي نبود. من تنها بودم و پژمان يك تنهاي ديگر بود. كمربندش را سفت كرد و گفت يه لحظه فكر كردم غير از تو دوست ديگه‌اي هم دارم. سيگار داري؟
بعد از يك روز تخمي اگر معتاد نمي‌شديم چه مي‌كرديم. هر چه چاي مي‌خورديم سرد بود. پژمان را كتك زدند و فهميدند ايدز دارد با خون خشك شده روي لباس‌هايش ولش كردند. کجایی دست‌نوشته‌‌ی داستانی که همیشه زیر پیراهنش بود! وقتي رسيدم هنوز جلوي كلانتري توي جوب بود خون سرفه مي‌كرد شعر مي‌خواند. دوتايي رفتيم ته پارك به زن فلزي نگاه كنيم. برای من آن میلگردهای زنگ‌زده داشت تقدس پیدا می‌کرد. پژمان گفت تقدس؟ بشاش توش. اينا طفره‌س قصه‌ت چيه. طفره‌ی من از يك زندگي تخمي بود. اگر نبود بار اول نمي‌رفتم ته پارك. پژمان گفت ولي من از يه زندگي تخميه كه طفره ميرم.
پژمان گفت: اون شپش کیری. گفتم آره اون.
من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. اين كابوس شبي به سراغم آمد كه پژمان بهم گفت: اگه هم توي كثافت ما رو مث آشغال از كله‌ی پوكت بيرون ننداخته بودي خودم اين كار رو مي‌كردم. هنوز خون پژمان در توالت‌هاي گوشه‌ی پادگان روي ديوار بود جورابش هنوز پاي دختره بود. فكري كه مثل باد از سرم گذشت و برگ درخت‌ها را تكان داد اين بود.
زن در چمن سرش پايين است. لابد به خشتكش نگاه مي‌كند. در تمام مدتي كه رفتم دستشويي براي سيگار و سيفون او خواست به خودش ثابت كند از من تنهاتر نيست. اگر نبود مثل هميشه رديف مورچه‌هايي را كه از پايش بالا آمده بودند از شانه‌ی چپش مي‌تكاند. مورچه‌ها از شانه‌اش آن تكه نان خامه‌اي ماسيده را مي‌خواهند. اگر دست خودم بود يا بدش نمي‌آمد كه سينه‌هايش مثل هميشه را با انگشت‌هاي زخم لمس كنم اين قصه را مي‌گذاشتم زير پيراهنش.
مگر آنكه پنجشنبه نباشد وگرنه از صبح ته پارك منتظرم و پيدايش نيست. تنهام كرده اين پوتين و شلوار شش‌جيب. مورچه‌ها خيال دارند از پاهايم بيايند بالا. نمي‌گذارم حتي اگر شده بروم بالاي برج. شاشم را چه كنم.
همان كلاغ يا يكي با همان چشم پلك مي‌زند. يعني اين آخر قصه است. لكه‌ی خون بر خشتك يعني اين آخر قصه است يا يعني من تنها نيستم؟

......................................................................................... حامدشاملو

* اين داستان همراه با heart work آلبوم سال 94 از گروه Carcass براي آخرين بار بازنويسي شد.

Search Engine Optimization and Free Submission