Monday, May 08, 2006

کفشدوزک تو بطری آب‌هویج

می‌نویسم که بخونم ببینم چی نوشتم. می‌خونم که ببینم واسه چی می‌نویسم.
رو آوردم به دیوونگی منتهی به نه گریه. دیوونگی منتهی به نه گریه محتوای این روزای منه. همونطور که وختی من می‌گم به این فکر نکنین: تاپاله‌ی گرم خر و شما به تاپاله‌ی گرم خر فکر می‌کنین دیوونگی منتهی به نه گریه هم یه چیزی تو همین مایه‌هاس. خوب دیگه. همینا واسه شروع بسه. از حالا می‌خوام به کلمه‌ها فکر نکنم. وخت این بازیارو ندارم.
این روزا کارم همینه. این موسیقیا رو گوش کنم و بنویسم. انتخاب یه موسیقی از بین این همه کار ساده‌ای نیس. باید مراقب باشی که وختی داری مثلن رو یه متن عاشقانه کار می‌کنی slayer تو مخت نشاشه یا با dark funeral نوشته‌تو با کفر سه‌بعدی به فاک ندی. یادم باشه نباس به کلمه‌ها فکر کنم. وختم کمه.
این یه داستانه. من به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. من به موسیقی هم فکر نمی‌کنم. هرچند به نه عشق فکر می‌کنم. این یه داستانه که دقیقن از اوج شروع می‌شه. دقیقن اونجا که من شلوارمو کشیده‌م پایین و می‌خوام از رو پل بشاشم به ماشینا. اما تازه فهمیدم شاش ندارم. پس چن دقیقه منتظر می‌مونیم. این بطری آب‌هویجو با خودم آوردم که بندازم بالا. زیاد طول نمی‌کشه که مثانه‌م پر شه.
تا خودمو راه بندازم می‌تونیم پیش‌بینی کنیم اولین ماشینی که منهدم می‌شه چه رنگیه. من ترجیح می‌دم یه باراباس سفید پلیس باشه. یا نه. یه دیویست و شیش مشکی. که درست و حسابی لک بیفته. نیسان چطوره؟ یه نیسان آبی که بچه محلارو بار زده داره می‌ره استادیوم بازی استقلال پرسپولیس تماشا کنه؟ از مثانه‌م خبرای خوبی به گوش می‌رسه.
نه عشق از ذهنم بیرون نمی‌ره. من این روزا با نه عشق جنگ خونینی دارم. من نمی‌دونم چرا اینطوری شده. هیچ کاری نمی‌تونم بکنم. حتی وختی می‌خوام بنویسم فقط از نامه‌های عاشقانه سر درمی‌آرم. مطمئنم اگه اونی که عاشقش شدم یکی از این نامه‌ها رو بخونه تا ابد منو غول صدا می‌کنه. امروز به ته کفشام نیگا کردم. اونا گلی نبودن. شیش روزه که پشت هم بارون می‌آد و من بیرون نرفتم. پس من عاشق کی شدم؟
وختی نوشته‌هامو زیاد می‌خونم دچار خودشیفتگی می‌شم. باس نذارم این بلا سرم بیاد. باس تندتند بنویسم و به نوشتن فکر نکنم. وخت ندارم. نمی‌دونم الان دارم به چی فکر می‌کنم. بهتر. یه گاوو می‌شناسم تو مراتع جنوبی لهستان که وخت معاشقه با ماده‌گاوا براشون از وبلاگای فارسی می‌گه. اونام فکر می‌کنن وبلاگ فارسی یه جور علفه جادوییه. این چیزارو از خودم درنمی‌آرم. نمی‌دونم کی بهم می‌گه اما از خودم درنمی‌آرم. اگه خودبه‌خودیه لابد می‌شه هم که آدم عاشق یکی بشه که از خودش درآورده باشه. هوم‌م‌م...
پس من وختی به نه عشق فکر می‌کنم عاشق یه کسی‌ام که نمی‌دونم کیه و ممکنه از خودم درش آورده باشم. نباید فکر کنم. فقط باید بنویسم. تا تندتند ننویسم چیزی درنمی‌آد. نوشتن تزریق منه. ننویسم از پا می‌افتم. هرچی کمتر فکر کنم بیشتر زنده می‌مونم. نه عشق رسمو کشیده. حتی نمی‌دونم طرف کی هس. نکنه قضیه اینترنتیه. ولی من که چت نمی‌کنم. حالا که دور و برم دیوونگی منتهی به نه گریه پره، هیچی بعید نیس. شاید یه موقعی که کفش پام بوده و داشتم آب‌هویج می‌خوردم مسنجرو باز کرده باشم و تقی به توقی خورده باشه. این چیزا گاهی پیش می‌آد. مث اون دفعه که یادم نیس اما اتفاق عجیبی افتاد که تا شیش روز تو توالت خونه‌ی خودمون نشاشیدم.
وختی تصمیم می‌گیرم واسه فرار از یه وضعیت بحرانی عاشقانه به هیچی فکر نکنم بدتر به همه چی فکر می‌کنم. نمی‌تونم از فوران تصویری یه سینمای تجربی چندش‌آور رو دیوارا جلوگیری کنم. صحنه‌های مرگ آشناهام، آتیش گرفتن جنگلا، تجاوز جنسی یه عده به اون که عاشقش شدم، اینا باعث می‌شن از تصمیمم واسه به هیچی فکر نکردن منصرف بشم و به یه چیزی فکر کنم. وختی از خودم می‌پرسم به چی فکر کنم دوباره همون تصویرا می‌آن تو مخم. بهترین کار اینه که بنویسم و اونقدر تندتند بنویسم که از مخم جلو بزنم.
دارم چی کار می‌کنم؟ هیچی منتظرم. پیش‌بینی می‌کنم با رسیدن اون کامیون به زیر پل بازی شروع بشه. تا چند بشمرم؟ صد؟ نه. نمی‌شمرم. صبر می‌کنم تا یه پاترول با راننده‌ی زن سر برسه. همیشه از پاترولای با راننده‌ی زن خوشم می‌اومده. معلومه که خوشم می‌اومده. کی خوشش نمی‌آد. یه ماشین گنده که اجازه‌ی اینو داره که تو چارراها اول رد شه. مخصوصن که راننده‌ش یه زن با مچای نازک باشه که فرمونو یه دستی گرفته. باس همین باشه. خودشه.
ماده‌گاوا احمق‌ترین موجودات روی زمین‌ن. معلومه که وبلاگ فارسی علف نیس. اون‌م جادویی. وبلاگ فارسی وبلاگ فارسیه. یه جاس که فارسی‌زبونا توش منتظرن بقیه دروغاشونو بخونن. معلومه که اون یه جای واقعی نیس که تابلو بزنن تو خیابون: محل انتظار فارسی‌زبانان. اگرچه، ماده‌گاوا اونقدر احمقن که به تابلوها توجه نمی‌کنن. اگرم بکنن اصلن به ماهیت وبلاگ پی نمی‌برن. چراکه فرق راست و دروغو تشخیص نمی‌دن. همه چیزو علف جادویی می‌دونن. وبلاگ فارسی یه جور علف جادوییه که زیر پای فارسی‌زبانای منتظر سبز می‌شه.
هنوز منتظرم یه پاترول با راننده‌ی زن از این زیر رد شه تا نمایشمو شروع کنم. اون که گذشت یه پاترول با راننده‌ی زن بود. از همه‌ی پاترولا با راننده‌های زن هم بهتر بود. زنه روسریشو وا کرده بود و با دست چپش تو هوا تکون می‌داد. روسریش خیلی دراز بودش و جور خوبی تاب می‌خورد. یه مرد هم کنار دستش نیشسته بود و بوسش می‌کرد. نخواستم روشون بشاشم. گذاشتم اونا رد شن. پاترول با راننده‌ی زن که قحط نیس. یکی دیگه. اصلن مگه چن تا پاترول با راننده‌ی زن می‌بینی که روسریشو تو باد تکون بده و یه مرد کنار دستش ببوسدش؟ بعد زنه همچی بخنده و جیغ بزنه که همه روشونو کنن اونور؟ بهترین کارو کردم. باز منتظرم.
می‌خوام. می‌خوام که فقط بنویسم تندتند و اصلن نخونم که بگم پسر نیگا کن ببین چی نوشتم. اما نمی‌شه. خوب نشه. بذار هرچی می‌خواد بشه بشه. من که دارم می‌نویسم و خیالیم نیس که این دروغا راست از آب دربیاد. کی می‌دونه کدوماش دروغه کدوماش راسته. مثلن الان می‌گم دلم می‌خواد برم حموم لخت شم شیکممو بچسبونم به کاشیای تمیز یخ. کسی چه می‌دونه دروغ گفتم؟ کی می‌دونه. مهم اینه که من الان دارم می‌نویسم و وخت‌م ندارم. واسه همین نباس بذارم کلمه‌ها سرمو گرم کنن و از جاهایی سر درآرن که تا حالا نرفته باشم. نه. الان وختش نیس. الان فقط باس اون چیزایی رو که رو دیوارا می‌بینم بنویسم. چن تا پوستر و قاب عکس. اما اینا اون چیزایی نیستن که منو می‌ترسونن. دیدن اون چیزا رو کرکره‌های پایین کشیده‌ی مغازه‌ها هم اتفاق می‌افته. یا رو کاسه‌ی دسشویی. کی می‌دونه. شاید من این کلمه‌ها رو دارم می‌نویسم که حوصله‌م از نیومدن یه پاترول با یه راننده‌ی زن سر نره. نه عشق باعث نمی‌شه حوصله‌م سر نره. نه عشق فقط منو انداخته تو یه یخچال تنگ کنار یه عالمه گلابی تازه و همه دارن فشارم می‌دن که اعتراف کنم من یه ترسوام. من ترسو نیستم. نه عشق ورطه‌ی یه ترس شیطانیه از مرگ یا بدبختی اون که دوسش دارم. و تازه دارم می‌فهمم که اونچه تو خواب گفتم و شنیدم حرفایی بود درباره‌ی نه مرگ. اوه! نه‌ها. این نه‌های عوضی که جلوی هرچی می‌آن اونا رو ترسناک‌تر می‌کنن. نباید بهشون فکر کنم. این چیه؟ یه کفشدوزک تو بطری آب‌هویجم.
چطوره؟ راه جدیدمه واسه فرار. فرار از وضعیت ترسناک کلمه‌ها. یه کفشدوزک تو یه بطری آب‌هویجو می‌گم. یا وختی تو توالت اون تصویرا به سراغم می‌آن چشمامو می‌بندم و یه آواز درباره‌ی یه کفشدوزک تو یه بطری آب‌هویج می‌خونم. پس چی شد این زن پاترول‌سوار.
از نه عشق می‌خوام بذاره امشب خوابشو ببینم. اگه ببینمش حتمن یه قرار ملاقات باهاش ترتیب می‌دم. یه جایی تو مرکز شهر. مثلن تو یه کافی‌شاپ نارسیس. بعضی جاها رو ساخته‌ن واسه بعضیا که اونجا به زندگی ادامه بدن. ادامه‌ی زندگی بدون یه قهوه‌ی ترک تو نارسیس تقریبن غیر ممکنه. واسه این می‌گم تقریبن که نمی‌دونم اینجا چه خبره. بعید نیست مثانه‌م کار نیفته. حتی یادم نمی‌آد اون آب‌هویجو خورده باشم. این کفشدوزک اینقدر بزرگ شده که دیگه بعیده بتونه از اون تو دربیاد. همونه که آب‌هویجمو خورده. حقشه اگه بمیره.
از انگشتام مچکرم که همونایی رو که می‌خوام تایپ می‌کنن. شنیده‌م از نویسنده‌ای که انگشتاش به فرمان خودش نبودن. چندین ماه با انگشتاش کلمه‌های جنده‌ای رو تایپ می‌کرد که شبای پنجشنبه تو خونه‌ش پلاس بود. اتفاقن قصه‌هایی رو که باعث شدن بره حومه‌ی پاریس و دخل خودشو بیاره همون موقع نوشت.
زن پاترول‌سوار نیومدش. شلوارمو می‌کشم بالا و کمربندمو می‌بندم. این بطریو چیکار کنم؟ می‌ذارمش تو خط آخر داستانم.
من می‌رم. شمام وا نستین. تا من نخوام پاترولی با یه راننده‌ی زن از اینجا رد نمی‌شه. یه کفشدوزک چاق تو یه بطری آب‌هویج.

حامد شاملو

11 Comments:

Anonymous پوريا said...

آفلاین میخونم و اگه وروری خواستم بکنم خدمت میرسم

10 May, 2006 00:44  
Anonymous محسن said...

این چه پست لعنتی و کثیفی بود مخصوصا وقتی که شاشیدی روی نیسان بود پاترول بود آهره همون. خوب شراب هویج هم با گوشت کفشدوزک خیلی میچسبه مخصوصا وقتی که بالای یه پل هوایی ایستادی و به زمین نگاه میکنی که خودکشی قطره های شاش لعنتیتو نظاره گر باشی. به جهنم. بدرود.

10 May, 2006 13:25  
Blogger اسیدبنگ said...

This post has been removed by a blog administrator.

10 May, 2006 16:16  
Anonymous خواب میبینم said...

آقای شاملو من همون (چپ دست) هستم..اون وبلاگ رو از بیخ حذف کردم.و الان اینجام .../ خوندم داستانتون رو از هر طرفی که شما راه داده بودید.فقط یه بار خوندم ..و همین برای من که تک نفرم کفایت میکنه .چون اگه این نوشته را با این کلمات دوبار بخونم به حالت مفلوکی می افتم که حتی خود شما نفهمیدیدش./ فک کنم شما تو داشگاه شهر ری, قسمت علوم انسانیش باشید ..من تا حالا دانشگاه شما نیومدم ..راستش یه درخواستی داشتم .یعنی یه مشکلی برام توی دانشگاه شما پیش اومده ..می خواستم همون توی دانشگاه خودتون شمارو ببینم. اگه شد از نزدیک با هاتون حرف بزنم ..حتما می تونید کمکم کنید ..یه ساعتی تو دانشگاه ببینمتون ..منتظرم تا ..

12 May, 2006 19:36  
Anonymous پوریا said...

از این جدال بی وقفه بین دروغ و راست و مجاز و واقعیت خوشم اومد، این نه عشق چه موجود آشناییه.اون کدی هم درباره کفشدوزک تو بطری آب هویج تو توالت دادی خوب نبود به نظرم.من خواننده شیر فهم میشم که چرا بالای پل کفشدوزک توی آب هویجت افتاد.در ضمن موقع خوندن هم Slayer چاقیده بودم، من باب شاشیدن تو مخ!

13 May, 2006 09:48  
Anonymous خواب... said...

خفه شدم از بس فک کردم .. یه روزی مثلا همین چهارشنبه اگه راه داشت براتون بیاید همین دانشگاهی که گفتم .من تا حالا اونجا نرفتم ..اگه شما بلدید یه قسمتی از دانشگاه رو که خیلی تابلو و میشه همدیگه رو پیدا کنیم , بگید یه ساعتی از چهارشنبه بیام اونجا ...من خیلی زشتم و بد ترکیب و لباس رسمی می پوشم ..به هر حال همون حدسی که زدید درسته.

13 May, 2006 17:44  
Anonymous خو.. said...

نه نیستم..انگار شما تو دنیا همین سعید کیائی حرومزاده رو می شناسید!ها! چرا اینقدر فس فس می کنی ! اگه لازم نبود که درخواست نمی کردم همونجا باشه ....

13 May, 2006 23:40  
Anonymous ..... said...

اولین بی احترامی امروز یعنی یکشنبه از جانب شما بود .تا شب باید ببینم چند تای دیگه برای خودم میخرم .. باز بد نبود .میدونید همه این بی احترامی ها سرمایه ست ..یه روز چشم باز می کنم می بینم سرمایه دارم ../ : نه اتفاقا مهم نیست ..../ میخواستم یکی رو بهم نشون بدی ....خودمیرم. یه جوری پیداش میکنم

14 May, 2006 16:21  
Anonymous خواب said...

نمی تونم بی خیال شم .واقعا خل و چل شدم .اینجوری که دارم زندگی می کنم چند وقته دیگه چیزی ازم باقی نمی مونه جز یه مخچه .آخه این روزا بدتر از سرطانن..روزای سرطانی ...نمی فهمم انگار همه چیز از کف من رفته. همه کس ..قید اون دانشگاه با محبوبی که تو خودش جا داده بود رو زدم برای همیشه ...

15 May, 2006 17:52  
Anonymous خ said...

کاش خواب بود ..به هر حال زیاد به خودت زحمت نده چون با گه و شاشت نمی تونی تمام دنیا رو بپوشونی ...!!!!!

15 May, 2006 23:56  
Anonymous ... said...

:)

11 June, 2006 08:52  

Post a Comment

<< Home


Search Engine Optimization and Free Submission