تنهام كنين عوضيا!*
ماها مثل هميشه معتاديم و خلطي كه من تف ميكنم تابلوتر است. خيليها به زخم انگشتهای من بر و بر نگاه ميكنند پژمان به خاطر فحشهايي كه در دهان دارد شبها با لب چسبزده ميخوابد. پژمان و من و دوست پژمان از يك زندگي تخمي به اینجایمان رسیده. اینجا.
در بازداشتگاه يا سردخانه، هيچ فكرش را نميكرديم جراتش را داشته باشيم كه به مثل هميشه همه چيز شك كنيم. این فکر مال پژمان بود که به همه چیز. من اول به کیرم شک کردم. در نشئگیِ سگی نصفش را بریدم از شیشهی باز یک پژو انداختم تو. يكي ديگر روي ديوار بازداشتگاه – میدانم اين پيامي است براي من و تا موقعش نرسد نميبينمش - دور از چشم بقيه نوشته اينا طفرهس قصهت چيه. قصهی من باخبري از قصهی پژمان و دوست پژمان است پس قصهی آنها چيست. پدرم عوضي ميگويد آدما تو قصههاي هم شريكن هيشكي قصهی زندگيش رو تنهايي نساخته. او اين حرفها را در خواب يادش ميآيد. مادر ميگويد هذيان ميبافد پس من چي را ترجمه ميكنم مادر. به پژمان گفتم قصهی هر كي مال خودشه گفت پس حرومزاده از قصهی من برو بيرون. اما اين قصهی من است كه مثل هميشه گذاشتم در كولهی دختره تا هذيانهايم را بخواند هرچند نفهمد اين ( ) مال من است. اگر آن سرباز شهرستاني قصهام را دزدكي نخوانده بود و بياجازه زندگي دوست پژمان را سر و ته نميكرد سر و ته از مثل هميشه آلتش آويزان نميشد.
چند وقت پيش دوست پژمان مثل مردهها هميشه مرده بود. ظهر بود هنوز معتاد نشده بوديم و زندگي عجیب تخمي ميگذشت. پژمان بهم تلفن كرد گفت ببین حرومزاده يكي از دوستام زنده شد الان از بيمارستان له و لورده مياد بيرون، ميره زير برج، استخوناش برميگردن سر جا، كشيده ميشه بالا و رو برج وا ميسته، شاشش از رو سر مردم برميگرده تو بدنش. بكشش كنار بهش بگو قصه اينه. به او گفتم قصهت چيه عوضي خودكشي؟
دفعهی قبل مردم كدام پارك افتادند دنبالمان پژمان؟ دستهايم را پنجشنبه كردم تو مثل هميشه جیبم يك ريشوهه داد زد بگيريدشون اينا از اونان. يكي آجرپاره پرت كرد خورد تو سر پژمان. دكتر نرفت. متنفر بود. حشيش را همينطوري شروع كرد. از ايدز و سرطان و بقيهی چيزها. دوست پژمان بعدن كير و خايهي يارو را بريد بست به نخ تاب داد روي سيمهاي برق كوچهشان. خدمت يك مريضي است. شبها كه خودم را خيس ميكنم خواب برجكهاي نگهباني گوشهي پادگان ميبينم. خيليها به انگشتهاي رعشهدار من بربر نگاه ميكنند در دل ميگويند: هه! ديوانه. اگر من هه! ديوونهام چرا معافم نميكنند.
پژمان وقتي ميخواهد بشاشد ميبينم چه زجري ميكشد. ول كند خون ميپاشد. ميگويد سرطان. كسي كه پنجشنبهها ته پارك منتظرمان بود و هول نميزد كه اعتيادمان بزند بالا ميگفت سي اُ دوس بيحالت مرگ به از حشيشه. دوست پژمان بيخ گلويش گفت: کیری نزنه سرت به، با چاقو.
برگ درختان سبز سبز ريخته بود توي جيبمان و راه كه ميرفتيم ميگفتيم خش خش يك كلاغ به ما نگاه كرد و نزديك ما آمد. گفتيم برو برو پول نداريم اما فقط صدای مرا شنيد. گفت چرا تنها تنها ميكشي؟ گفتم تنها نيستم. قصهام را نشانم داد ديدم آخر آخرش نوشتهام من تنهاي تنها هستم. طوري از خواب پريدم كه همهی هذيانهايم يادم رفت چه ميخواستم بگويم. خواهرم بيدار بود درس ميخواند مثل همیشه گفت قار؟ قار؟
او زياد زنده نميماند. شايد بايد به حرف آن كه پنجشنبهها سهتايي از صبح منتظرش بوديم گوش ميدادم و براي ساختن قصهی خودم اين همه درد بهش نميخوراندم. حوصله داشتم میکشتمش. نه حوصله داشتم نه خايه. رفتيم پارك برايش حشيش خريديم. اگر بار اول نبود نميرفتيم. پژمان كشيد و بار اول نبود و نشئه شد گفت خوب خوب خوب قصهمون رو ادامه بديم بچهها ها؟ قصهی من بقيهش اين طوريه كه با يه دختري آشنام كه جلفه و پر از زندگيه. وختی تو جمع میبوسیش ميزنه رو پاهاش و غش غش ميخنده. نظرتون چيه. دود را از دماغش بيرون داد و سرفه كرد. سرفه مثل هميشه آنقدر كرد كه مردم فهميدند چه غلطي ميكنيم ريختند بزنندمان. اين را هميشه مخفي كرد و نگفت قصهی دختره را بلد بوده. يك بار به دختره گفتم قصهت فقط جاهاي سكسش شنيدنيه شانهی چپش را لخت كرد يك جاي زخم چاقو داشت كه هنوز گوشت نگرفته بود. اگر ميدانستم جراتش را داشته كه چند آخوند را اخته كند آن طور باهاش حرف نميزدم. بعد از آن پژمان بارها ازم سوال كرد آن شپش را از كجا آوردم هربار جواب دادم از موهاي دختره كندم و هر بار دوست پژمان نوشابهاش را از با دلسردي دهان ريخت توي ليوان و جلوي آينه موهايش را به هم ريخته كرد.
من همهی خاطراتم را ريدم و سيفون را كشيدم. پژمان هم خاطراتش را ريد و سيفون را كشيد. دوست پژمان هرچه حشيش كشيد نتواست چون خاطرهها يادش نميآمد اما به آدمهايي كه آن كارها را باهاش كرده بودند فحش ميداد. شايد من هم جاي او بودم كاري را كه او كرد ميكردم او اين كار را نكرد. پنجشنبه بود كه اين كار را نكرد. رييس كلانتري را اول كرد بعد سوزاند چرا كه روي رانهاي خودش مثل هميشه جاي ناخنهاي او را ديد. پدرم عوضي يك نيمهشب دمكرده هذياني گفت كه نتوانستم ترجمهاش كنم. خم شدم روي كاسه توالت داد زدم پس كي ميميري بري به جهنم خودت. بين دو پرانتز هذيان گفت برعكس هميشه كه بعد از يك آروغ. ( ) كه اگر معنيش اين باشد كه هيچ دختري به اندازهی عشقي كه به تو ميدهد تنهايت نميكند پس چرا خودش هميشه در انباري ميخوابد و اگر معنيش اين باشد كه تو در خودت هميشه تنهايي و هيچ قصهاي نميتواند توهم با كسي بودن را واقعي كند، لكههاي خون روي ديوار توالت پادگان چيست. به پژمان گفتم تو تو مخمي. گفت . ديروز عجيب بود كه سهشنبه بود كه فيلتر سيگار از روي زمين آمد ميان انگشتهاي دوست پژمان. هربار پك زد بلندتر شد خاموش شد صحيح و سالم رفت در پاكت سيگار. تف كردم باد انداختش روي كفشم پنجشنبه شد و سهتايي منتظر يكي ديگر شديم. به پژمان گفتم بالاخره قصهی دوستت چيه به زن فلزي وسط چمن فاک داد يعني باباش واسه اينكه نميرن خواهراشو به عراقيا فروخت برادراشو به ايرانيا.
دختره را اول من ديدم با مژههاي بلند بود سرگردان. اما خيلي وقت است فكر كردن به مثل هميشه زن از يادم رفته. دوست پژمان هم فكر كردن از يادش رفته. بود سرگردان. او جنايت ميكند بعد دربارهاش حرف ميزند. پژمان ميگويد شماها يادتان رفته چيز خوب خوب است. اول دوست پژمان ديد من دارد يادم ميآيد اما دختره هيچ اينور را نگاه نكرد با مژههاي بلند كه بود سرگردان. پژمان تا فردا تماشايش كرد و چند روز بعد كه مثل هميشه پنجشنبه شد گوشهی خيابان معتاد شد. دختره خيلي خاطرش را ميخواست كه رفت شكم صاحبخانهاش را چاقو زد. بود با مژههايش سرگردان.
درست روزي كه تمام زندگي را گوه – اين را از درختهاي سياهي كه قار قار ميكردند فهميديم – فرا گرفته بود پژمان چيزي يادش آمد كه حرفش را خورد. گفتم چي بود گفت چيزي نيس نبود فوشه. اما فحش نبود چون رفت دستشويي پارك ديگر پنجشنبه شده بود و سيفون را كشيد. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. قبل از اين كه كلاغها از روي درختها بپرند پژواكها جمع شد نعره شد رفت در دهان دوست پژمان. در همه جا ساكت و چمن دراز كشيده بوديم كه او اين كار را كرد. من هم جاي او بودم همين كار را ميكردم. وقتي پژمان آمد كسي نبود. من تنها بودم و پژمان يك تنهاي ديگر بود. كمربندش را سفت كرد و گفت يه لحظه فكر كردم غير از تو دوست ديگهاي هم دارم. سيگار داري؟
بعد از يك روز تخمي اگر معتاد نميشديم چه ميكرديم. هر چه چاي ميخورديم سرد بود. پژمان را كتك زدند و فهميدند ايدز دارد با خون خشك شده روي لباسهايش ولش كردند. کجایی دستنوشتهی داستانی که همیشه زیر پیراهنش بود! وقتي رسيدم هنوز جلوي كلانتري توي جوب بود خون سرفه ميكرد شعر ميخواند. دوتايي رفتيم ته پارك به زن فلزي نگاه كنيم. برای من آن میلگردهای زنگزده داشت تقدس پیدا میکرد. پژمان گفت تقدس؟ بشاش توش. اينا طفرهس قصهت چيه. طفرهی من از يك زندگي تخمي بود. اگر نبود بار اول نميرفتم ته پارك. پژمان گفت ولي من از يه زندگي تخميه كه طفره ميرم.
پژمان گفت: اون شپش کیری. گفتم آره اون.
من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. اين كابوس شبي به سراغم آمد كه پژمان بهم گفت: اگه هم توي كثافت ما رو مث آشغال از كلهی پوكت بيرون ننداخته بودي خودم اين كار رو ميكردم. هنوز خون پژمان در توالتهاي گوشهی پادگان روي ديوار بود جورابش هنوز پاي دختره بود. فكري كه مثل باد از سرم گذشت و برگ درختها را تكان داد اين بود.
زن در چمن سرش پايين است. لابد به خشتكش نگاه ميكند. در تمام مدتي كه رفتم دستشويي براي سيگار و سيفون او خواست به خودش ثابت كند از من تنهاتر نيست. اگر نبود مثل هميشه رديف مورچههايي را كه از پايش بالا آمده بودند از شانهی چپش ميتكاند. مورچهها از شانهاش آن تكه نان خامهاي ماسيده را ميخواهند. اگر دست خودم بود يا بدش نميآمد كه سينههايش مثل هميشه را با انگشتهاي زخم لمس كنم اين قصه را ميگذاشتم زير پيراهنش.
مگر آنكه پنجشنبه نباشد وگرنه از صبح ته پارك منتظرم و پيدايش نيست. تنهام كرده اين پوتين و شلوار ششجيب. مورچهها خيال دارند از پاهايم بيايند بالا. نميگذارم حتي اگر شده بروم بالاي برج. شاشم را چه كنم.
همان كلاغ يا يكي با همان چشم پلك ميزند. يعني اين آخر قصه است. لكهی خون بر خشتك يعني اين آخر قصه است يا يعني من تنها نيستم؟
......................................................................................... حامدشاملو
* اين داستان همراه با heart work آلبوم سال 94 از گروه Carcass براي آخرين بار بازنويسي شد.
در بازداشتگاه يا سردخانه، هيچ فكرش را نميكرديم جراتش را داشته باشيم كه به مثل هميشه همه چيز شك كنيم. این فکر مال پژمان بود که به همه چیز. من اول به کیرم شک کردم. در نشئگیِ سگی نصفش را بریدم از شیشهی باز یک پژو انداختم تو. يكي ديگر روي ديوار بازداشتگاه – میدانم اين پيامي است براي من و تا موقعش نرسد نميبينمش - دور از چشم بقيه نوشته اينا طفرهس قصهت چيه. قصهی من باخبري از قصهی پژمان و دوست پژمان است پس قصهی آنها چيست. پدرم عوضي ميگويد آدما تو قصههاي هم شريكن هيشكي قصهی زندگيش رو تنهايي نساخته. او اين حرفها را در خواب يادش ميآيد. مادر ميگويد هذيان ميبافد پس من چي را ترجمه ميكنم مادر. به پژمان گفتم قصهی هر كي مال خودشه گفت پس حرومزاده از قصهی من برو بيرون. اما اين قصهی من است كه مثل هميشه گذاشتم در كولهی دختره تا هذيانهايم را بخواند هرچند نفهمد اين ( ) مال من است. اگر آن سرباز شهرستاني قصهام را دزدكي نخوانده بود و بياجازه زندگي دوست پژمان را سر و ته نميكرد سر و ته از مثل هميشه آلتش آويزان نميشد.
چند وقت پيش دوست پژمان مثل مردهها هميشه مرده بود. ظهر بود هنوز معتاد نشده بوديم و زندگي عجیب تخمي ميگذشت. پژمان بهم تلفن كرد گفت ببین حرومزاده يكي از دوستام زنده شد الان از بيمارستان له و لورده مياد بيرون، ميره زير برج، استخوناش برميگردن سر جا، كشيده ميشه بالا و رو برج وا ميسته، شاشش از رو سر مردم برميگرده تو بدنش. بكشش كنار بهش بگو قصه اينه. به او گفتم قصهت چيه عوضي خودكشي؟
دفعهی قبل مردم كدام پارك افتادند دنبالمان پژمان؟ دستهايم را پنجشنبه كردم تو مثل هميشه جیبم يك ريشوهه داد زد بگيريدشون اينا از اونان. يكي آجرپاره پرت كرد خورد تو سر پژمان. دكتر نرفت. متنفر بود. حشيش را همينطوري شروع كرد. از ايدز و سرطان و بقيهی چيزها. دوست پژمان بعدن كير و خايهي يارو را بريد بست به نخ تاب داد روي سيمهاي برق كوچهشان. خدمت يك مريضي است. شبها كه خودم را خيس ميكنم خواب برجكهاي نگهباني گوشهي پادگان ميبينم. خيليها به انگشتهاي رعشهدار من بربر نگاه ميكنند در دل ميگويند: هه! ديوانه. اگر من هه! ديوونهام چرا معافم نميكنند.
پژمان وقتي ميخواهد بشاشد ميبينم چه زجري ميكشد. ول كند خون ميپاشد. ميگويد سرطان. كسي كه پنجشنبهها ته پارك منتظرمان بود و هول نميزد كه اعتيادمان بزند بالا ميگفت سي اُ دوس بيحالت مرگ به از حشيشه. دوست پژمان بيخ گلويش گفت: کیری نزنه سرت به، با چاقو.
برگ درختان سبز سبز ريخته بود توي جيبمان و راه كه ميرفتيم ميگفتيم خش خش يك كلاغ به ما نگاه كرد و نزديك ما آمد. گفتيم برو برو پول نداريم اما فقط صدای مرا شنيد. گفت چرا تنها تنها ميكشي؟ گفتم تنها نيستم. قصهام را نشانم داد ديدم آخر آخرش نوشتهام من تنهاي تنها هستم. طوري از خواب پريدم كه همهی هذيانهايم يادم رفت چه ميخواستم بگويم. خواهرم بيدار بود درس ميخواند مثل همیشه گفت قار؟ قار؟
او زياد زنده نميماند. شايد بايد به حرف آن كه پنجشنبهها سهتايي از صبح منتظرش بوديم گوش ميدادم و براي ساختن قصهی خودم اين همه درد بهش نميخوراندم. حوصله داشتم میکشتمش. نه حوصله داشتم نه خايه. رفتيم پارك برايش حشيش خريديم. اگر بار اول نبود نميرفتيم. پژمان كشيد و بار اول نبود و نشئه شد گفت خوب خوب خوب قصهمون رو ادامه بديم بچهها ها؟ قصهی من بقيهش اين طوريه كه با يه دختري آشنام كه جلفه و پر از زندگيه. وختی تو جمع میبوسیش ميزنه رو پاهاش و غش غش ميخنده. نظرتون چيه. دود را از دماغش بيرون داد و سرفه كرد. سرفه مثل هميشه آنقدر كرد كه مردم فهميدند چه غلطي ميكنيم ريختند بزنندمان. اين را هميشه مخفي كرد و نگفت قصهی دختره را بلد بوده. يك بار به دختره گفتم قصهت فقط جاهاي سكسش شنيدنيه شانهی چپش را لخت كرد يك جاي زخم چاقو داشت كه هنوز گوشت نگرفته بود. اگر ميدانستم جراتش را داشته كه چند آخوند را اخته كند آن طور باهاش حرف نميزدم. بعد از آن پژمان بارها ازم سوال كرد آن شپش را از كجا آوردم هربار جواب دادم از موهاي دختره كندم و هر بار دوست پژمان نوشابهاش را از با دلسردي دهان ريخت توي ليوان و جلوي آينه موهايش را به هم ريخته كرد.
من همهی خاطراتم را ريدم و سيفون را كشيدم. پژمان هم خاطراتش را ريد و سيفون را كشيد. دوست پژمان هرچه حشيش كشيد نتواست چون خاطرهها يادش نميآمد اما به آدمهايي كه آن كارها را باهاش كرده بودند فحش ميداد. شايد من هم جاي او بودم كاري را كه او كرد ميكردم او اين كار را نكرد. پنجشنبه بود كه اين كار را نكرد. رييس كلانتري را اول كرد بعد سوزاند چرا كه روي رانهاي خودش مثل هميشه جاي ناخنهاي او را ديد. پدرم عوضي يك نيمهشب دمكرده هذياني گفت كه نتوانستم ترجمهاش كنم. خم شدم روي كاسه توالت داد زدم پس كي ميميري بري به جهنم خودت. بين دو پرانتز هذيان گفت برعكس هميشه كه بعد از يك آروغ. ( ) كه اگر معنيش اين باشد كه هيچ دختري به اندازهی عشقي كه به تو ميدهد تنهايت نميكند پس چرا خودش هميشه در انباري ميخوابد و اگر معنيش اين باشد كه تو در خودت هميشه تنهايي و هيچ قصهاي نميتواند توهم با كسي بودن را واقعي كند، لكههاي خون روي ديوار توالت پادگان چيست. به پژمان گفتم تو تو مخمي. گفت . ديروز عجيب بود كه سهشنبه بود كه فيلتر سيگار از روي زمين آمد ميان انگشتهاي دوست پژمان. هربار پك زد بلندتر شد خاموش شد صحيح و سالم رفت در پاكت سيگار. تف كردم باد انداختش روي كفشم پنجشنبه شد و سهتايي منتظر يكي ديگر شديم. به پژمان گفتم بالاخره قصهی دوستت چيه به زن فلزي وسط چمن فاک داد يعني باباش واسه اينكه نميرن خواهراشو به عراقيا فروخت برادراشو به ايرانيا.
دختره را اول من ديدم با مژههاي بلند بود سرگردان. اما خيلي وقت است فكر كردن به مثل هميشه زن از يادم رفته. دوست پژمان هم فكر كردن از يادش رفته. بود سرگردان. او جنايت ميكند بعد دربارهاش حرف ميزند. پژمان ميگويد شماها يادتان رفته چيز خوب خوب است. اول دوست پژمان ديد من دارد يادم ميآيد اما دختره هيچ اينور را نگاه نكرد با مژههاي بلند كه بود سرگردان. پژمان تا فردا تماشايش كرد و چند روز بعد كه مثل هميشه پنجشنبه شد گوشهی خيابان معتاد شد. دختره خيلي خاطرش را ميخواست كه رفت شكم صاحبخانهاش را چاقو زد. بود با مژههايش سرگردان.
درست روزي كه تمام زندگي را گوه – اين را از درختهاي سياهي كه قار قار ميكردند فهميديم – فرا گرفته بود پژمان چيزي يادش آمد كه حرفش را خورد. گفتم چي بود گفت چيزي نيس نبود فوشه. اما فحش نبود چون رفت دستشويي پارك ديگر پنجشنبه شده بود و سيفون را كشيد. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. قبل از اين كه كلاغها از روي درختها بپرند پژواكها جمع شد نعره شد رفت در دهان دوست پژمان. در همه جا ساكت و چمن دراز كشيده بوديم كه او اين كار را كرد. من هم جاي او بودم همين كار را ميكردم. وقتي پژمان آمد كسي نبود. من تنها بودم و پژمان يك تنهاي ديگر بود. كمربندش را سفت كرد و گفت يه لحظه فكر كردم غير از تو دوست ديگهاي هم دارم. سيگار داري؟
بعد از يك روز تخمي اگر معتاد نميشديم چه ميكرديم. هر چه چاي ميخورديم سرد بود. پژمان را كتك زدند و فهميدند ايدز دارد با خون خشك شده روي لباسهايش ولش كردند. کجایی دستنوشتهی داستانی که همیشه زیر پیراهنش بود! وقتي رسيدم هنوز جلوي كلانتري توي جوب بود خون سرفه ميكرد شعر ميخواند. دوتايي رفتيم ته پارك به زن فلزي نگاه كنيم. برای من آن میلگردهای زنگزده داشت تقدس پیدا میکرد. پژمان گفت تقدس؟ بشاش توش. اينا طفرهس قصهت چيه. طفرهی من از يك زندگي تخمي بود. اگر نبود بار اول نميرفتم ته پارك. پژمان گفت ولي من از يه زندگي تخميه كه طفره ميرم.
پژمان گفت: اون شپش کیری. گفتم آره اون.
من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. اين كابوس شبي به سراغم آمد كه پژمان بهم گفت: اگه هم توي كثافت ما رو مث آشغال از كلهی پوكت بيرون ننداخته بودي خودم اين كار رو ميكردم. هنوز خون پژمان در توالتهاي گوشهی پادگان روي ديوار بود جورابش هنوز پاي دختره بود. فكري كه مثل باد از سرم گذشت و برگ درختها را تكان داد اين بود.
زن در چمن سرش پايين است. لابد به خشتكش نگاه ميكند. در تمام مدتي كه رفتم دستشويي براي سيگار و سيفون او خواست به خودش ثابت كند از من تنهاتر نيست. اگر نبود مثل هميشه رديف مورچههايي را كه از پايش بالا آمده بودند از شانهی چپش ميتكاند. مورچهها از شانهاش آن تكه نان خامهاي ماسيده را ميخواهند. اگر دست خودم بود يا بدش نميآمد كه سينههايش مثل هميشه را با انگشتهاي زخم لمس كنم اين قصه را ميگذاشتم زير پيراهنش.
مگر آنكه پنجشنبه نباشد وگرنه از صبح ته پارك منتظرم و پيدايش نيست. تنهام كرده اين پوتين و شلوار ششجيب. مورچهها خيال دارند از پاهايم بيايند بالا. نميگذارم حتي اگر شده بروم بالاي برج. شاشم را چه كنم.
همان كلاغ يا يكي با همان چشم پلك ميزند. يعني اين آخر قصه است. لكهی خون بر خشتك يعني اين آخر قصه است يا يعني من تنها نيستم؟
......................................................................................... حامدشاملو
* اين داستان همراه با heart work آلبوم سال 94 از گروه Carcass براي آخرين بار بازنويسي شد.

20 Comments:
منو یاد یکی از دوستام می اندازه،دقیقا 4 سال پیش ساعت 1-2 نصفه شب...
man hanoo nakhoondam....ama chon vase Carcass ehteraam ghaelam....poste ghashangi bayad baashe
داستانتان را از ابتدا تا انتها خواندم . به نظرم رسيد كه تازگيها بايد كدام رمانها را خوانده باشيد و اين ضعف كار است. اما در فضا سازي تا حد بسيار زيادي خودتان بوده ايد ضمن اينكه استفاده از كلمات كر و كثيف رابه افراط كشانده ايد طوري كه زشتيشان ديگر قشنگ نيست واقعا زشت است. براي دعوت به خواندن داستان زشتتان ممنونم.
khashen...
metal baz...
mikhoonametoon az in be bad.
تخیلت قویه روش کار کن خوب مینویسی
Fear...nightmare.... ! Maybe some day ends
هنوز داستانت را نخواندم .. سعید کیایی را فقط یک بار دیدم .. یادم نیست ... شاید همانی باشد که می گویی. بهر حال سردبیر بود و قلم خوبی داشت
سلام دوست من. متاسفانه هیچ وقت طرفدار موسیقی متال به قول تو تا ته ته جهنم نبودم...البته موسیقی متال رو بسیار دوست دارم وخیلی با ارزش میدونم اما ذائقه م نیست.در مورد داستانت هم باید بگم یک نقطه قوت بسیار بارز داشت که صداقتت بود. فراوونی استفاده از کلماتی که رکیک محسوب می شن می تونست یه وجه خودنمایانه ی" آقا ما خیلی داغونیم!" به قضیه بده ولی خوشبختانه این اتفاق نیفتاد چون این ادبیات قابلیت جا افتادن تو این فضا رو داره.
آخرین سخن این که اگه داستانی تو این حال وهوارنگ و بوی خودنمایی و تظاهرداشته باشه آشغال به تمام معناست ولی این نوشته رو راستگو دیدم با ادبیاتی مردانه و در نهایت کمی عجیب
.
khub minevisi.
سلام حامد عزیز...کار را خواندم و از تکنیکت هم لذت بردم...اما بحث در رابطه با آن را به بعد از بهبودی ام موکول می کنم...شاد باشی
omran avazia tanhat konan !!!! ...
Doorod ...
Chie ... Hichi ...
salam. felan sistem nadaram . mibinamet badan.
dorood - jaleb bood... harfi baraye goftan nadaram - fekr mikonam sokoot konam behtar bashe agaram mibini comment dadam faghat be in khatere ke hozooramo ellam karde basham
...
آقای جعفرنژاد بالاخره نوشتمش. ندادم بخونی چون داشت جونمو بالا میآورد. از نوشتن افتاده بودم. هر چی شد شد. به من چه.
حالا اونجاس. اسمش «متال، هنجار یا ناهنجار»ه. اگه حرفی داره همونجا بگی بهتره.
:)
من هم !!!!!!!!!!
recant
resist...
نقد کتابهای پ - ث - پ و ث - حبیب محمدزاده
دوشنبه ۲۹ آبان ۸۵
سمت میدان فردوسی خيابان حافظ حوزه هنری
تالار انديشه ساعت ۵ تا ۷ عصر
توسط ضیاء الدین ترابی - سید احمد نادمی - حمیدرضا شکارسری
Post a Comment
<< Home