Monday, December 11, 2006

سر شب يك تنگ عرق سگي تو پرلاشز حومه‌ي پاريس

به خرچنگ مي‌رسم هر روز پشت اين حصارهاي آدميزاد، به خرچنگ مي‌رسم تو در تو. توي دالانهاي مترو با يك سورنا و بالابان جلوي تابلوهاي تبليغاتي نئون مثل خوره پشت گلوي آدم را مي‌گيرد و رها نمي‌كند براي هزار و هفتصد و هفتاد و هفت روز تمام. كمتر يا بيشترچه اهميتي مي‌تواند داشته باشد؟ پنجره‌هاي سياهي كه به آن باز نمي‌شود؟ يا نصفه بليط دوسره‌اي كه هرآن مي‌رود ته جيبهايت آتش بگيرد. من رو در رو مساوي‌تر، از خط ممتد جلو نمي‌زنم؛ سوت... سوت. و ريلهاي موازي هر ايستگاه را مي‌كشم تو حبس مي‌كنم غليظ‌تر از دود يك نخ سيگار مگنا.زير نم باران توي يكي از ايستگاه‌هاي اتوبوس همين حوالي. سوت. غليظ‌ترم رو در رو. اين حس غريبي نيست. همين حوالي حس غريبي نيست كه موقع گز كردن سرتاسر خيابان وليعصر توي فشار اين همه آدميزاد هيچ من را رها نمي‌كند. مگر توي پيچ در پيچ كوچه‌هاي تنگ، پاي دو لته پنجره‌ي سياه با يك پاكت سيگار نم خورده لاي «كاپيتال» ماركس. و آغاز روايت از همين جا است.

روايت: حالا كه چندمين بار سالها از سه روز عزاي عمومي گذشته دقيقا مي‌توانم حدس بزنم، چرتكه هم نباشد مثل قديم حتما ماشين حساب هست _هر چند محاسبه ناممكن باشد_ اگر فردا پس فردا و روي آن شب جمعه‌ي دو هفته‌ي بعد را كه خدا لعنتش كند سال عوضي آقام است كه با آن سبيل قيطاني‌اش خودش را دار زد و سه روز تمام آن بالا آويزان آرشه كشيد و ننه‌ام با يك سيني آب هويج و يكدست داس و كلنگ سر خاك آقام، سر حساب نيايم. با همين امروز سر جمع درست هزار و هفتصد و هفتاد و هفت روز تمام است كه هر روز شب شده و من پاي اين پنجره كه هيچ پرده‌اش كنار نرفته، به ياد دختري با كاپشن سرخ پاي چنارهاي وليعصر، يكريز ساز مي‌زنم كه به فكر او باشم. روي دوش سازم كه كوك كردم سيم سوم از جا در رفت؛ هفت مرتبه، پشت هم. گفتم بسم‌الله؛ هفت مرتبه. با خودم نفس توي سينه حبس كردم ؛
- گفتم: «هزار و هفتصد و هفتاد و هفت روز تمام اين خيابان را سرتاسر پل تجريش پاي پياده طواف كه بي‌آنكه هيچ دوچرخه‌اي ركاب بزنم. حتي يك گام».
- گفتند: «هذيان مي‌گويد. و اين هيچ نمي‌شود و هيچ گزارش نشده است، چرا كه امر ناممكن است».
- گفتم: «خواهم رفت».
تنها بار همان روز شد، كه دور و اطراف تا آخر شب، اشكها، با كاپشن سرخ پاي چنارها هيچ باران نباريد. خدا را قسم تا نفس دارم به يادش خواهم بود. هر شام سرم را با اين نيت زمين كه مي‌گذارم سحر پا مي‌‌شوم اذان صبح هر نفسي كه فرو مي‌رود ممد حيات است و چون برمي‌آيد مفرح ذات. تا سر غروب چهل مرتبه با ذكر زير لب فوت مي‌كنم تو سياهي اين پنجره: «اول روزش بر دار كردند. دوم روز بسوختندش. سوم روز بر بادش دادند». بعد تنها مي‌ماند اشكهايم، قطره، كه آنها را هم باشد براي بعد. سهم تو. قسم كه به يادش خواهم ماند.
نخ قرقره‌ي عنابي را كه به انگشتم است پاي اين پنجره كه سياهيش به خرچنگ مي‌زند نبايد يادم برود تا ساز كه دست مي‌گيرم مدام به فكر او باشم. يادگار خدا بيامرز ننه‌ام است حتما. مثل بچه خرچنگها به هر نه انگشتش مي‌بسته و قيچي قيچي پشت پنجره لج عوضي آقام را در مي‌آورده كه با سبيل قيطاني‌اش سازمي‌زده و يك بند آرشه مي‌كشيده تا كله سحر. عوضي هيچ ماركس نمي‌دانست كه مرد. مثل بچه قورباغه توي جوب آب ، به گمانم زير يك لنگه دمپايي ابري بود كه له شد.
بايد مدام به فكرش بود پاي چنارهاي وليعصر با يك كاپشن سرخ. پاي اين پنجره. مدام، حتي سرت به پايين مشغول گره‌هاي كور پوتين ترك خورده‌ات كه باشد دستهايش را بالا كرده‌است پشت به تو. يا هر‌طور ديگر، رو به خيابان با يك كاپشن سرخ پاي چنارهاي وليعصر. پاي اين پنجره حواسم كه پرت بشود برود بالاي قرنيز ديوار روبرو، قايم شوت كه بكنند بچه‌ها با روي پا، توپ پلاستيكي دولايه مي‌آيد لايه‌اش در مي‌رود مي‌خورد پس كله‌ام قل مي‌خورد مي‌افتد لبه‌ي جدول مثل كدو. بچه‌ها هم كه از اين ضريه غش‌غش روي پاهايشان نزنند من خودم در صحنه آهسته كه آدم خودش كه شعور دارد كه كارشناسي نمي‌خواهد كه.
نخ قرقره را هم بايد ببندم به هر انگشتم_عنّابي باشد_ چشم به يكيشان كه خورد ياد بعدي بيافتم كه بايد به فكر او باشم. همينطور سبابه و بعدي برود تا انگشت نهم. اينجوري من حواسم جمع‌تر است براي محاسبات. اين درست كه هيچ محاسبات فيزيك جديد نخوانده‌ام، و صحيح‌تر اينكه نتوانسته‌ام بخوانم، كه شرمندگي‌اش را هميشه با خود خواهم داشت، و نيوتون هم همه مي‌دانند كه ديگر وضع سابق نيست و بي‌اعتبار شده. ولي اينها كه بود، همه يادگار خدا بيامرز ننه‌ام است خب. و من هم بايد حواسم خوب به اوضاع باشد. يا آفتابه را دستم كه مي‌گيرم بايد يك چشم به انگشتم باشد كه يادم نرود. دست راستم بگيرم و دست چپ هم به كار باشد خدا بزرگ است و مشكلي نبايد باشد. انشاءاللّه (اينها همه يادگار ننه‌ام است). خدا بيامرز ننه‌ام دم غروب هر چند يكبار، شبهاي جمعه حال و حوصله‌ي حسابي كه داشت، سواد كه نداشت، ماركس هم نمي‌دانست. سرش را تكيه‌ي پشت مي‌كرد و راست توي سياهي چشمهام، پچ پچ براي من درگوشي مي‌گفت هيچ رازي تا ابد پنهان نمي‌ماند و ؛ «روزي پرده خواهد افتاد». و همين هم شد به گمانم روزي. از سر شب پاي پنجره ساز كه به دست راست مي‌گيرم و آرشه مي‌كشم توي اين سياهي زخمه‌ي ساز مو به تن هر ابناء بشر و غير سيخ مي‌كند، خرچنگ و بچه قورباغه‌ها يك در ميان بندري ر‍‍‍ژه مي‌روند به خط جدول پياده رو تا كله‌ي سحر خواب و بيدار كه مي‌شوم همه مست ولو شده‌اند پاي پنجره و يك دست جام باده. چشمهاي خودم بارها همين را توي تابلوهاي سه لته‌ي قهوه‌خانه‌اي در ري ديده و از حدقه بيرون زده و هر بار به روي خودش نياورده و دو دستش را محكم توي جيبش كرده و سوت زنان طول كوچه را دور شده، كه به روي خودش نياورده باشد، باز كه برگشته سيگاري آتش زده و هركس هم دم دست بوده نشان‌اش داده كه؛ ببينيد هر آنچه را تنهايي يك پنجره در خيابانهاي نيمه‌شب تهران از «يك» آدم دريغ مي‌دارد. و آغاز اغلب چنين بوده بي‌آنكه سرانجام قابل تشخيصي باشد.
همين روزها خيلي وقت مي‌شود پاي اين پنجره‌ي سياه بي‌اختيار، اگر يادم بماند، ساز كه دست مي‌گيرم آن خرچنگ سياه را ساز مي‌زنم كه در ابن بابويه ري هيچ از نظريه طبقاتي ماركس نمي‌دانست و روز و شب پشت پنجره‌ي دوتاق بسته سوت...سوت مي‌كشيد و‌ مدام از دو چشم سياه و يك خال هندو مي‌نوشت و هيچ به ابروكماني نظر نداشت. كله‌اش از بس سوت كشيده بود پشت سياهي پنجره اندازه يكدونه كدو شده بود. لاشه‌ي بي‌سرش را در صبح بهاري جوب آب كوچه‌ي تنگ در تهران يافتند كه از چشمهاي فسفريش بازشناختند كه بر بالاي سردر اصلي دانشگاه تهران نداي اناالحقّ سر مي‌داد چهل شبانه روز تمام. مي‌آمدند و مي‌رفتند با گوشه‌ي آستين اشكهايشان را پاك مي‌كردند سر مي‌گرداندند چشم توي چشمش نيندازند در اين گيرودار اوضاع. سر در گوش هم پچ‌پچ مي‌كردند كه: بيچاره هزار و هفتصد و هفتاد و هفت روز تمام وليعصر را از اين سر تا آن سر پاي پياده رفته و آمده تا عاشق دختري با يك كاپشن سرخ و يك داس و كلنگ در دست شود. پاهايش تاول زده از بس پاي برهنه طواف كرده توي خيابان. توي تشت آب سرد مي‌گذارد جيزز و ويزز مي‌كند حتما بيچاره. چند بار هم با چشمهاي خودم ديدم مثل يكدونه كدو سوت مي‌كشيد و مي‌رفت و بالا پايين مي‌شد بر پشت شتر پيري كه ساربانش را گم كرده و اشك مي‌ريخت توي اين شلوغي ترافيك. بيچاره حتما بلد نيست وليعصر را. مستقيم چهارراه اول دست راست پشت كافي‌شاپ، چنارها رسيديم همينجاست. خيلي سرراست است آدرسها در تهران ولي پيري براي آدم كه حواس نمي‌گذارد بچه جان تو هنوز جواني و كله‌ات بوي قرمه‌سبزي مي‌دهد صبح تا شب راه مي‌افتي توي خيابان و پاي هر پنجره‌ي سياهي دستت بيايد مي‌نشيني و ساز را به دست راست مي‌گيري و آرشه مي‌كشي و هي اشك مي‌ريزي اشك مي‌ريزي تمام بچه خرچنگها كه شنا بلد نيستند غرق مي‌شود دست و پاهايشان قيچي قيچي مي‌شوند و تو دست بر‌نمي‌داري و هي ساز مي‌زني ولي قورباغه كه در آب و هم در خشكي به خوبي و خوشي زيست مي‌كند جانور دو زيستي است. و بي‌شك مزيت بزرگي براي او محسوب مي‌شود در اين اوضاع و احوال. همين آخري هم كه يكي از همان عوضي سبيلوها از تو دكان قصابي روبرو ساطور را ول كرد فرق كله‌ات پاي پنجره و قل خورد افتاد لبه‌ي جوب مثل كدو. بعد هيچ معلوم نشد يكي رسيد همانجا درآورد شاشيد به كدوهاي له شده توي جوب و زيپش را بالا نكشيده گم شد توي سياهي كوچه، پيچ‌در‌پيچ. از همه‌ي اينها گذشته تو پاي اين پنجره‌هاي سياه اينهمه ساز به دست راست مي‌گيري هيچ فكر كرده‌اي سياهي آنها از چيست و هيچ نشده پرده‌هايشان كنار برود؟ پس گوش كن تا روايت را كه آغاز روايت از همين جا است.

روايت: خيال كن اين روزها اين روزها نيست تو مي‌ترسي اما من زنده مي‌مانم و بلند دوستت دارم مي‌گويم ما با هم فيلمهاي جنگي زيادي ديده‌ايم كه كاراكترهايش در يك لانگ شات جادويي سيب زميني پوست نكنده مي‌خورند من فقط به عنبيه‌ي چشمهاي تو خيره مي‌شوم و بارها كاپشن سرخ تو را با يك كوله‌ي پر از ماركسيسم توي خيابان وليعصر ديده‌ام كه بارها ياد دختري افتاده‌ام كه در سياهي سردابه‌هاي موازي زير ابن بابويه ري با دو چشم سياه نداي اناالحقّ سر مي‌داد. تو موازي‌تري اي عنبيه‌ي چشمهاي سياه. خوب راستي حالت چطوراست. اميدوارم خوب باشي. مي‌دانم شايد هيچوقت اين متن در آن سلول سرد و تاريك به دستت نرسد. اما من مي‌نويسم. و تنها به عنبيه‌ي چشمهاي تو فكر مي‌كنم...تو...

و اين تنها روايت مكتوب دختري است كه پاي برهنه در خيابانهاي ري مي‌رفت و نداي اناالحقّ سر مي‌داد چهل شبانه روز تمام. سينه به سينه نقل كرداه‌اند كه: «بگرفتند و اول روزش بر دار كردند دوم روز بسوختندش سوم روز بر بادش دادند.» بعد از سه روز بي‌باران نعش بي‌جانش را در يك صبح بهاري در بيابانهاي اطراف تهران يافتند و در مشت گره كرده‌اش يك نخ سيگار مگناي نم خورده.



اصغر جعفرنژاد

Monday, August 14, 2006

داستان

- چرا با اون پوتینات که بوی باروت و مارکس می‌ده به جاي اين‌كه بري به درك اونقدر اونجا واستادي تا اون بچه گربه رو با اون آجر كشتي پست‌فطرت؟
- با من بودين؟ عذر می‌خوام. كدوم آجر؟
نوشتن هميشه همين طوری اتفاق مي‌افته. یکی ازم سوالی می‌پرسه که جوابشو بلدم اما نمي‌دونم چطور بهش بگم که من نکشتمش. بعد هرچي به سرم مي‌آد می‌دونم تقصیر خودمه. چون چیزایی که می‌نویسم حتما اتفاق می‌افتن اما چیزایی که اتفاق می‌افتن بدتر از اونن که من نوشته بودم. اونايي كه به ملاقاتم مي‌آن مي‌گن وضعم رو به بهبوده. بهبود يعني قصه‌هايي بي‌سر و ته‌تر؟ اونايي كه به ملاقاتم نمي‌آن نمي‌دونن مي‌نويسم كه چاپ كنم. چاپ نكنم کاغذامو مي‌خورم كه لو نرم. صد سال تنهايي رو نوشتم كه بخونم ببينم آئورليانو كيه. اولش فكر مي‌كردم يه نفره. اما تخم و تركه‌ش زياد شد.
وقتی سيگار به لبام مي‌چسبه داد می‌زنم. مخصوصا اگه روشن باشه. داد بزنم می‌فهمن حالم خوبه و قرصامو خورده‌م. داد نزنم آتیش‌سوزی می‌شه. لبام چسب داره. حتم دارم اگه كسي رو ببوسم تو دردسر مي‌افتم.
خونه‌ش تو کوچه‌ی اون ور این دیواره. اون ور این دیوار یکی نقاشه. این از انگشتای مرموزش پیداس. نصف دنيا تو اين كوچه باريكه‌س. اون مغازه‌ي تيله‌فروشي رو مي‌بيني؟ كجاي اين شهر يكي ديگه از اين پيدا مي‌كني؟ (وقتی درباره‌ی دیوار حرف می‌زنم تیله‌فروش پیر رو فراموش کن) مي‌دوني كي ساخته اينو با دستاش؟ كسي كه جرات نمي‌كنن خرابش كنن. اون درختاي غول رو مي‌بيني؟ اونقدر زيادن كه اگه به بهونه‌ي پهن كردن كوچه ببرندشون زناي حامله‌ي اين شهر بچه‌هاشونو خفه شده مي‌ندازن. تو اين كوچه فقط يه مغازه‌س. فقط يه ماشين ممکنه از اينجا رد بشه. و فقط يه بچه غروبا توش بازي مي‌كنه.
(نه. چیز دیگه‌ای یادم نمی‌آد. همه‌ی داستانایی رو که بلد بودم ریختم تو یه قوطی و دادم به نوه‌ی نگهبان که اسم نداشت. اون از من یه بچه گربه‌ی مرده خواسته بود که نداشتم.)
کسی که هیچ جور باهاش کنار نمی‌آم همونه که شبا تو منبع آب‌سردکن می‌شاشه. همیشه من می‌فهمم که اون می‌ترسه تنها بره توالت چون اونجا یکی گیتار می‌زنه که روحشو فروخته. من به جای آب داروهای مایع دوستمو می‌خورم و اگه بارون نیاد از تشنگی می‌میرم. اینو به کسی که وختی تازه اومده بود حالش بهتر بود هم گفتم. روز اول قهقاه خندید زد به شونه‌م و گفت منم می‌میرم. روز دوم سرفه کرد. روز سوم مرد. تا نمرده بود فکر می‌کردم اون زن ریزنقش موفرفری که رو بالکن کشف کردم فهمیده عاشقشم. وقتی اون مرد زن بی خداحافظی از من رفت و دیگه هیچ وقت گلدونای بالکن رو آب نداد. هفته‌ی اول یاس خشکید. هفته‌ی دوم کاکتوس خشکید. هفته‌ی سوم فراموشش کرده بودم.
هیچ وخت این همه مستاصل نبوده‌م. با آینه‌ی ماشینی که پای دیوار پیدا بشه چه می‌شه کرد؟ ریشام و ابروهام اونقدر بلند شده که اگه به خودم نگاه کنم چیزی نمی‌بینم. می‌شه باش مواظب دستای ظهرها باشم. اون همیشه با مردیه که ازش متنفره اما چاره‌ی دیگه‌ای نداره. همه می‌گن ظهرها کونیه. من می‌گم همجنس‌بازه. وختی تو اتاق من بود لختم می‌کرد و ازم می‌خواست نوازشش کنم. من وسطاش خوابم می‌برد و اون تا غروب گریه می‌کرد. فقط اون گندهه‌س که تا آخر انجامش می‌ده. دارکوبایی که می‌دونن نوری که تو لونه‌شون می‌افته از آینه‌ی منه فکر می‌کنن من نوحم. پیرزنی هم که پشت دیوار سگش رو می‌برد سینما وختی فهمید دارم داستانی می‌نویسم که عاقبت بفهمم زنم چرا خودشو کشت و از ایران رفت چارشنبه‌ی بعد برام پرینتی آورد از نمایشنامه‌ی مارکس و کوکاکولا که یه سوئدی نوشته بودش و توش از زنم اسم برده بود. همون موقع تو گوشم گفت تو نوحی؟ کشتیمو نشونش دادم که داشتم پشت محراب نمازخونه می‌ساختمش. گفتم نه. به غیر از من و گندهه و یه پرستار پیر هیچکس اونجا نمی‌ره. من گاهی می‌رم نمازخونه تا مواظب ظهرها باشم که گندهه نکشدش. چرا که پس از هر کاری عذاب وجدان به سراغش می‌آد.
نقاش از خود پرسید چرا بوم؟ چرا گالری؟ پس به دیوار تمیز و پرنوری که مستخدم لال لک‌هایش را پاک می‌کرد تف انداخت و تابلوهایش را در خیابان اصلی آتش زد و از رهگذران خواست روی آنها بشاشند. تنها دختری که دو بار تاریخ هنر را خوانده بود منظور او را فهمید و روی تابلویی شاشید که نامش فکر کن وقیحانه دوستت دارم بود. نقاش به سراغ دوستی را که خالکوبی بلد بود رفت و از او خواست پرتره‌ی دجال را در حالی که گیسوان بلندش را شانه می کند بر پوست کمرش حک کند... هان؟
ملاقاتی داشتم. کسی نبود. گفت هرچی نوشتم بسوزونم که وقت نوشتنه. از فردا کتابای مقدس می‌نویسم.

حامد شاملو

Wednesday, June 14, 2006

ما

تو میدان هفت تیر باتوم پلیسای زن بالا می‌ره و تو همون میدان هفت تیر پایین می‌آید روی سر و صورت زن‌هایی که برای آزادی جمع شدند تو میدان هفت تیر. زن‌ها دست تو دست هم شعار می‌دند و رژه می‌رند. پلیس بعضی‌ها رو با زور فحش و باتوم سوار اتوبوسای حفاظت شده می‌کنه. تموم میدان هفت تیر پره از همه نوع مامور امنیتی مواجب‌بگیر جمهوری اسلامی. بیشتر از ششصد هفتصد تا ... شاید هم بیشتر از هزار تا ... دو هزار تا ... ده هزار تا ...


شاید این بهانه‌ی خوبی باشد برای اینکه نوشته‌های این وبلاگ از انتزاع خارج شود و با واقعیت موجود کنتاکت داشته باشد.


دوشنبه 25 خرداد 1385/ ساعت 16:20
- الو سلام حامد کجایی؟
- کریمخان. دارم می‌رسم هفت تیر.
- دارم اون مقاله‌ی سینمای سیاسی رو تکمیل می‌کنم.

ساعت 16:40
- الو سلام حامد کجایی؟ چه خبر؟
- هیچی ... بالای پل هوایی تو هفت تیرم ولی هیچ کسی نیس.

ساعت 17:1
- الو حامد کجایی؟
- یه ذره آروم شده.
- به وحید هم گفتم رفتی ... اونجایی هنوز؟
- اصغر!
- ...
- اصغر نرگس ... دارن سوار اتوبوسش می‌کنن ...
- کجا حامد؟

ساعت 17:43
- حامد الان من پایین هفت تیر پایین وایسادم ... کجایی؟ دور تا دور رفتم تو رو ندیدم.
- بردنش وزرا ... بازداشتگاه اماکن ... من الان جلوی درشم ...

سه‌شنبه/ ساعت 7
من حالا کنار حامد توی پارک ساعی پشت بازداشتگاه اماکن دارم می‌نویسم. داربست‌های پشت بازداشتگاه پر قار قار کلاغه. بیشتر از چهل پنجاه تا. شاید هم بیشتر ... هزار تا ... ده هزار تا ...


اصغر جعفرنژاد

Monday, May 08, 2006

کفشدوزک تو بطری آب‌هویج

می‌نویسم که بخونم ببینم چی نوشتم. می‌خونم که ببینم واسه چی می‌نویسم.
رو آوردم به دیوونگی منتهی به نه گریه. دیوونگی منتهی به نه گریه محتوای این روزای منه. همونطور که وختی من می‌گم به این فکر نکنین: تاپاله‌ی گرم خر و شما به تاپاله‌ی گرم خر فکر می‌کنین دیوونگی منتهی به نه گریه هم یه چیزی تو همین مایه‌هاس. خوب دیگه. همینا واسه شروع بسه. از حالا می‌خوام به کلمه‌ها فکر نکنم. وخت این بازیارو ندارم.
این روزا کارم همینه. این موسیقیا رو گوش کنم و بنویسم. انتخاب یه موسیقی از بین این همه کار ساده‌ای نیس. باید مراقب باشی که وختی داری مثلن رو یه متن عاشقانه کار می‌کنی slayer تو مخت نشاشه یا با dark funeral نوشته‌تو با کفر سه‌بعدی به فاک ندی. یادم باشه نباس به کلمه‌ها فکر کنم. وختم کمه.
این یه داستانه. من به هیچ چیز فکر نمی‌کنم. من به موسیقی هم فکر نمی‌کنم. هرچند به نه عشق فکر می‌کنم. این یه داستانه که دقیقن از اوج شروع می‌شه. دقیقن اونجا که من شلوارمو کشیده‌م پایین و می‌خوام از رو پل بشاشم به ماشینا. اما تازه فهمیدم شاش ندارم. پس چن دقیقه منتظر می‌مونیم. این بطری آب‌هویجو با خودم آوردم که بندازم بالا. زیاد طول نمی‌کشه که مثانه‌م پر شه.
تا خودمو راه بندازم می‌تونیم پیش‌بینی کنیم اولین ماشینی که منهدم می‌شه چه رنگیه. من ترجیح می‌دم یه باراباس سفید پلیس باشه. یا نه. یه دیویست و شیش مشکی. که درست و حسابی لک بیفته. نیسان چطوره؟ یه نیسان آبی که بچه محلارو بار زده داره می‌ره استادیوم بازی استقلال پرسپولیس تماشا کنه؟ از مثانه‌م خبرای خوبی به گوش می‌رسه.
نه عشق از ذهنم بیرون نمی‌ره. من این روزا با نه عشق جنگ خونینی دارم. من نمی‌دونم چرا اینطوری شده. هیچ کاری نمی‌تونم بکنم. حتی وختی می‌خوام بنویسم فقط از نامه‌های عاشقانه سر درمی‌آرم. مطمئنم اگه اونی که عاشقش شدم یکی از این نامه‌ها رو بخونه تا ابد منو غول صدا می‌کنه. امروز به ته کفشام نیگا کردم. اونا گلی نبودن. شیش روزه که پشت هم بارون می‌آد و من بیرون نرفتم. پس من عاشق کی شدم؟
وختی نوشته‌هامو زیاد می‌خونم دچار خودشیفتگی می‌شم. باس نذارم این بلا سرم بیاد. باس تندتند بنویسم و به نوشتن فکر نکنم. وخت ندارم. نمی‌دونم الان دارم به چی فکر می‌کنم. بهتر. یه گاوو می‌شناسم تو مراتع جنوبی لهستان که وخت معاشقه با ماده‌گاوا براشون از وبلاگای فارسی می‌گه. اونام فکر می‌کنن وبلاگ فارسی یه جور علفه جادوییه. این چیزارو از خودم درنمی‌آرم. نمی‌دونم کی بهم می‌گه اما از خودم درنمی‌آرم. اگه خودبه‌خودیه لابد می‌شه هم که آدم عاشق یکی بشه که از خودش درآورده باشه. هوم‌م‌م...
پس من وختی به نه عشق فکر می‌کنم عاشق یه کسی‌ام که نمی‌دونم کیه و ممکنه از خودم درش آورده باشم. نباید فکر کنم. فقط باید بنویسم. تا تندتند ننویسم چیزی درنمی‌آد. نوشتن تزریق منه. ننویسم از پا می‌افتم. هرچی کمتر فکر کنم بیشتر زنده می‌مونم. نه عشق رسمو کشیده. حتی نمی‌دونم طرف کی هس. نکنه قضیه اینترنتیه. ولی من که چت نمی‌کنم. حالا که دور و برم دیوونگی منتهی به نه گریه پره، هیچی بعید نیس. شاید یه موقعی که کفش پام بوده و داشتم آب‌هویج می‌خوردم مسنجرو باز کرده باشم و تقی به توقی خورده باشه. این چیزا گاهی پیش می‌آد. مث اون دفعه که یادم نیس اما اتفاق عجیبی افتاد که تا شیش روز تو توالت خونه‌ی خودمون نشاشیدم.
وختی تصمیم می‌گیرم واسه فرار از یه وضعیت بحرانی عاشقانه به هیچی فکر نکنم بدتر به همه چی فکر می‌کنم. نمی‌تونم از فوران تصویری یه سینمای تجربی چندش‌آور رو دیوارا جلوگیری کنم. صحنه‌های مرگ آشناهام، آتیش گرفتن جنگلا، تجاوز جنسی یه عده به اون که عاشقش شدم، اینا باعث می‌شن از تصمیمم واسه به هیچی فکر نکردن منصرف بشم و به یه چیزی فکر کنم. وختی از خودم می‌پرسم به چی فکر کنم دوباره همون تصویرا می‌آن تو مخم. بهترین کار اینه که بنویسم و اونقدر تندتند بنویسم که از مخم جلو بزنم.
دارم چی کار می‌کنم؟ هیچی منتظرم. پیش‌بینی می‌کنم با رسیدن اون کامیون به زیر پل بازی شروع بشه. تا چند بشمرم؟ صد؟ نه. نمی‌شمرم. صبر می‌کنم تا یه پاترول با راننده‌ی زن سر برسه. همیشه از پاترولای با راننده‌ی زن خوشم می‌اومده. معلومه که خوشم می‌اومده. کی خوشش نمی‌آد. یه ماشین گنده که اجازه‌ی اینو داره که تو چارراها اول رد شه. مخصوصن که راننده‌ش یه زن با مچای نازک باشه که فرمونو یه دستی گرفته. باس همین باشه. خودشه.
ماده‌گاوا احمق‌ترین موجودات روی زمین‌ن. معلومه که وبلاگ فارسی علف نیس. اون‌م جادویی. وبلاگ فارسی وبلاگ فارسیه. یه جاس که فارسی‌زبونا توش منتظرن بقیه دروغاشونو بخونن. معلومه که اون یه جای واقعی نیس که تابلو بزنن تو خیابون: محل انتظار فارسی‌زبانان. اگرچه، ماده‌گاوا اونقدر احمقن که به تابلوها توجه نمی‌کنن. اگرم بکنن اصلن به ماهیت وبلاگ پی نمی‌برن. چراکه فرق راست و دروغو تشخیص نمی‌دن. همه چیزو علف جادویی می‌دونن. وبلاگ فارسی یه جور علف جادوییه که زیر پای فارسی‌زبانای منتظر سبز می‌شه.
هنوز منتظرم یه پاترول با راننده‌ی زن از این زیر رد شه تا نمایشمو شروع کنم. اون که گذشت یه پاترول با راننده‌ی زن بود. از همه‌ی پاترولا با راننده‌های زن هم بهتر بود. زنه روسریشو وا کرده بود و با دست چپش تو هوا تکون می‌داد. روسریش خیلی دراز بودش و جور خوبی تاب می‌خورد. یه مرد هم کنار دستش نیشسته بود و بوسش می‌کرد. نخواستم روشون بشاشم. گذاشتم اونا رد شن. پاترول با راننده‌ی زن که قحط نیس. یکی دیگه. اصلن مگه چن تا پاترول با راننده‌ی زن می‌بینی که روسریشو تو باد تکون بده و یه مرد کنار دستش ببوسدش؟ بعد زنه همچی بخنده و جیغ بزنه که همه روشونو کنن اونور؟ بهترین کارو کردم. باز منتظرم.
می‌خوام. می‌خوام که فقط بنویسم تندتند و اصلن نخونم که بگم پسر نیگا کن ببین چی نوشتم. اما نمی‌شه. خوب نشه. بذار هرچی می‌خواد بشه بشه. من که دارم می‌نویسم و خیالیم نیس که این دروغا راست از آب دربیاد. کی می‌دونه کدوماش دروغه کدوماش راسته. مثلن الان می‌گم دلم می‌خواد برم حموم لخت شم شیکممو بچسبونم به کاشیای تمیز یخ. کسی چه می‌دونه دروغ گفتم؟ کی می‌دونه. مهم اینه که من الان دارم می‌نویسم و وخت‌م ندارم. واسه همین نباس بذارم کلمه‌ها سرمو گرم کنن و از جاهایی سر درآرن که تا حالا نرفته باشم. نه. الان وختش نیس. الان فقط باس اون چیزایی رو که رو دیوارا می‌بینم بنویسم. چن تا پوستر و قاب عکس. اما اینا اون چیزایی نیستن که منو می‌ترسونن. دیدن اون چیزا رو کرکره‌های پایین کشیده‌ی مغازه‌ها هم اتفاق می‌افته. یا رو کاسه‌ی دسشویی. کی می‌دونه. شاید من این کلمه‌ها رو دارم می‌نویسم که حوصله‌م از نیومدن یه پاترول با یه راننده‌ی زن سر نره. نه عشق باعث نمی‌شه حوصله‌م سر نره. نه عشق فقط منو انداخته تو یه یخچال تنگ کنار یه عالمه گلابی تازه و همه دارن فشارم می‌دن که اعتراف کنم من یه ترسوام. من ترسو نیستم. نه عشق ورطه‌ی یه ترس شیطانیه از مرگ یا بدبختی اون که دوسش دارم. و تازه دارم می‌فهمم که اونچه تو خواب گفتم و شنیدم حرفایی بود درباره‌ی نه مرگ. اوه! نه‌ها. این نه‌های عوضی که جلوی هرچی می‌آن اونا رو ترسناک‌تر می‌کنن. نباید بهشون فکر کنم. این چیه؟ یه کفشدوزک تو بطری آب‌هویجم.
چطوره؟ راه جدیدمه واسه فرار. فرار از وضعیت ترسناک کلمه‌ها. یه کفشدوزک تو یه بطری آب‌هویجو می‌گم. یا وختی تو توالت اون تصویرا به سراغم می‌آن چشمامو می‌بندم و یه آواز درباره‌ی یه کفشدوزک تو یه بطری آب‌هویج می‌خونم. پس چی شد این زن پاترول‌سوار.
از نه عشق می‌خوام بذاره امشب خوابشو ببینم. اگه ببینمش حتمن یه قرار ملاقات باهاش ترتیب می‌دم. یه جایی تو مرکز شهر. مثلن تو یه کافی‌شاپ نارسیس. بعضی جاها رو ساخته‌ن واسه بعضیا که اونجا به زندگی ادامه بدن. ادامه‌ی زندگی بدون یه قهوه‌ی ترک تو نارسیس تقریبن غیر ممکنه. واسه این می‌گم تقریبن که نمی‌دونم اینجا چه خبره. بعید نیست مثانه‌م کار نیفته. حتی یادم نمی‌آد اون آب‌هویجو خورده باشم. این کفشدوزک اینقدر بزرگ شده که دیگه بعیده بتونه از اون تو دربیاد. همونه که آب‌هویجمو خورده. حقشه اگه بمیره.
از انگشتام مچکرم که همونایی رو که می‌خوام تایپ می‌کنن. شنیده‌م از نویسنده‌ای که انگشتاش به فرمان خودش نبودن. چندین ماه با انگشتاش کلمه‌های جنده‌ای رو تایپ می‌کرد که شبای پنجشنبه تو خونه‌ش پلاس بود. اتفاقن قصه‌هایی رو که باعث شدن بره حومه‌ی پاریس و دخل خودشو بیاره همون موقع نوشت.
زن پاترول‌سوار نیومدش. شلوارمو می‌کشم بالا و کمربندمو می‌بندم. این بطریو چیکار کنم؟ می‌ذارمش تو خط آخر داستانم.
من می‌رم. شمام وا نستین. تا من نخوام پاترولی با یه راننده‌ی زن از اینجا رد نمی‌شه. یه کفشدوزک چاق تو یه بطری آب‌هویج.

حامد شاملو

Tuesday, April 18, 2006

شما را به خدا این همه‌ی عاشقانه را نخوانید .... تمام دنیا را نوشته‌ام

در یک ظهر پاییزی هوا به شکل غیر قابل محاسبه‌ای دم کرد. در این اتمسفر شوم نیمروزی هیچ موجود دوپایی زیر سقفی جز آسمان آبی با یک کتری خالی در دست دیده نشد. در بعد از ظهری از همان پاییز، یکی از پارکهای همیشگی تهران پای تیربرق بتونی رقص پای مرا زیرزیرکی می‌پایید که تنها روزنامه‌ی چاپ سربی صبح برای کمتر از بیست دقیقه‌ی ساعت سحرگاه سی‌ام اسفند سال کبیسه‌ی 1384 بند نسوان زندان اوین را بر اولین صفحه‌ی خود تیتر زد، که برای ابد در آن گوشه‌ی چپ تکرار نشد. تیتری که حتی برای یک لحظه تعبیر نشد تا که به امروز؛ دختری که هنوز بیست و یک سال برایش دیر بود با حکم قاضی دادگاه انقلاب بر سکوی سیمانی پشت محوطه‌ی اجرای احکام بیست و هفت ساعت زودتر در یک غروب بارانی پای دیوار بلند بتونی تمام ترانه‌های پاییز را آواز داد. خش خش. با چشمانی سیاه که هیچگاه نوارسرخ بسته نشد. این همه را سارهای توک چنارهای خشک بی‌برگ در تمام شهر بی‌باران شهادت داده‌اند که به دلایل فرامتنی از آن پس حتی هیچ ملاغی با چشمهای فسفری در دسته‌شان غار نکشید. هیچ نشده به یاد بیاورم این تیتر را کجای نوشته‌هایم فراموش کرده‌ام چنین به خاطر می‌آورم. هیچ نشان و حرفی به خاطر مانده باشد از آن غروب بی‌باران. من هیچ به یاد ندارم.
پای تیربرق بتونی چشمهایم را از آسفالت خیابان برنمی‌دارم. چشمهای پرخونم زیر پای جمعیت سیاهپوش که سربالایی ولیعصر را دوچرخه‌ها با پشتکاری احمقانه رکاب می‌زنند به راه مانده. سطل سطل آدم می‌برند. از ازل شرّه کرده آدم از ترک سطلهایشان و حوا هیچ. و کسی به کسی نیست قابیل هابیل را با بیل را. دکان‌دارهای ولیعصر همه چپیده‌اند توی پستو که سبیل از بناگوششان در رفته بیخ گوششان شیشه‌ها شکسته. به طرز مشکوکی کرکره‌هایشان را همه بالا داده‌اند تا بالا. تنها جایی از آدمیزاد که در بلاتکلیفی اوضاع کرکره‌ها را پایین کشیده با هفت قفل روی هم و مهر و موم سرب،کافی‌شاپ نبش چهارراه است که گم و گور شده. هر کس کافی‌شاپ را دراین شلوغی اوضاع سراغ گرفته دیگر کسی ندیده. نگاه توی نگاهشان هم نمی‌شود انداخت. که هر کسی دیده باشد می‌گوید همه‌شان خودشان از خودشان، پای قلیان هم دو تا بناگوش و چشم با یک جفت زبان گاوی می‌شود یک دست قهوه خانه و سیراب شیردان هم باشد برای عصرانه. به گمانم چشم به راه باشم بهتر است. حتم دارم پای این بتون سیاه بیست و هفت ساعت اگر طبق فرمول «1» چشم به راه باشم می‌آید. E=mc2 . دنیا همیشه‌ی خدا به تمام این حرفم می‌خندد که گنده‌تر از دهانم اندازه گرفته است. صدای خنده‌اش سرتاسر خیابان را پر می‌کند. خیابان پر خنده می‌شود. من نمی‌خندم. جمعیت سرمی‌گرداند نگاهمان کنند و در پی این قصد عالمانه، کله‌های گنده‌شان به طرز مضحکی روی تنه‌شان می‌چرخد. چشمهای گردشان بیرون زده، عین تیله‌ی سه پر جیگری که بچه‌های سرتق پایین گود هم اگر شبهای جمعه دست آدم می‌دیدند همانجا بازی را به هم می‌زدند. اگر شده هفت تا تیله‌ی شرابی هم سر آن تاق زده باشند. حاضرم قسم بخورم. اینها همه حرف است. سوگند به قلم سوگند به عصر. دنیا می‌گوید. باز هم می‌گوید. ولی من حتم دارم بارها این را به هرکس که دیده‌ام گفته‌ام و باقی را هم پیغام داده‌ام که برسد دست آن کس که خدا را درست نشناسد. خدا شاهد است در تمام نوشته‌هایم به آن اشاره‌ای داشته‌ام. در هر کدام به شکلی، با مجاز و استعاره، در قالب یک سخنرانی آتشین، مقاله‌ای به بهانه‌ی سینمای سیاسی یا یک غزل عاشقانه با ردیف گریه می‌غارد کلاغ شو و بفهم از چه می‌غارد مترسکی که غروبانه گریه می‌غارد. گریه می‌بارد. گریه می‌دارد. باید از بر باشم مصرع مطلع هر قضیه را. همه را باید چاپ و منتشر کنم. آره باید به دست چاپشان بسپارم. طرح جلد و این اثر تقدیم به پیشکش «دنیا». دنیا خودش می‌گوید مجوز چاپ هم نمی‌خواهد از این عوضی‌ها بگیری که عوضی‌اند. راست می‌گوید باید سریع تایپ کنیم. تایپ که شد همه‌ی برگه‌ها، دستنویس وچاپی و غیره همه را با هم دست باد می‌دهیم. که دنیا نگاهم می‌کند. من هم. که باشد که تا با خود ببرد به دوردستها که آدمی را یارای با خود مردن نیست. فقط اینکه باید زود دست بکار کار شوم تا نا آرام است. هیچ وقت ندارم. خیلی دیر وقت است اینجا . نباید بگذاریم اینجور بشود . داغ است . آسفالت خیابان ترک خورده و سرتاسر قل‌قل می‌زنم از گرمای کاسه‌ی سرم . کسی نفس نمی‌کشد . سطل سطل آدم می‌برند . پس نمی‌آیی دنیا. پس نمی‌آیی که چشمهایم داغ است.
باران که ببارد دنیا همیشه بیشتر خوشش می‌آید وقتی کاپشن آبی را تن کرده موهایش را روی شانه‌هایش بریزد باران را بباراند. بخندد تا صدایش تمام خیابان ولیعصر را پر کند. سارها که هیچکس در دسته‌شان تار نمی‌کشد پر بکشند توک چنارهای خشک بی برگ بنشینند و جفت جفت سر در گوش هم زار بزنند تا روز قیامت که کارنامه‌شان را دست چپ و راستشان بدهند. تا خرداد و شهریور که پوتینهای سیاه بریزند سر تهران و زبانم لال تا جا دارد جدولهای کنار خیابان رژه جار بزنند. اینها را خودش وقتی با تمام بر روی سکوی سیمانی محوطه‌ی پارک دانشجو دست نوشته‌هایش را بلند بلند توی چشمهای گرد جمعیت سیاهپوش فریاد می‌کرد گفته است. بلندگو بیاورید، بلندگو! جزء به جزء. همه خشکشان زده که از جا تکان نمی‌خورند. که بخواهند هم باید به زحمت از لای جمعیت رد شوند. و تازه این اول کار است. جمعیت گوش تا گوش ایستاده‌اند که دنیا اینها را می‌گوید.در بند بند آخرین بیانیه‌ی انتقادی، که سریع و با عجله همین بیست و یک دقیقه پیش تایپ شده. این را می‌شد از غلط‌های تایپی و املایی و انشایی توی برگه‌هایی که باد سرگردان خود کرده بود به نیکی دریافت. (مثلا ؛ مزلومیت یا آزاااااااااااااادی و چندتای دیگر که ادامه اگر یادم دادم خواهم گفت به همه‌ی شما. شاید هم اصلا تمام بیانیه را تمام و کمال ضمیمه‌ی همین متن کردم که سندی باشد برای آیندگان. گور پدر این عوضی‌ها که عوضی‌اند). خوب، حالا دنیا، توی خیابان ولیعصر می‌دود، باد موهایش را توی صورتش پخش می‌کند، با دست چپ، شاید هم خوب به یاد ندارم موها را از جلوی چشمهایش کنار می‌زند، صدایش می‌زنم که بایستد تند می‌دود نفس نفس می‌زنم تا بایستد. چشمهایش را هم می‌گذارد دستهایش هواپیما می‌کند چرخ می‌زند مثل همان جوری که آدم کوچکتر است می‌کند. سرش گیج می‌رود می‌رود می‌افتد توی حوض سیمانی وسط حیاط با دوتا ماهی قرمز و گوش ماهی‌ها. تمام حیاط آبی می‌شود با بنفش. من فقط از دور نگاهش می‌کنم، دستهایم را زیر چانه تکیه می‌کنم. آفتاب چشمم را می‌زند. چشم از او برنمی‌دارم. دنیا فقط می‌خندد. من می‌ترسم. زیر تابلو قرمز رنگ نبش خیابان می‌ایستد تا ببیند موهایش روی شانه‌هایش است. پاشنه‌ی پوتین روی گونه‌ام می‌زند. دستهایم را روی سر و صورتم می‌چسبم‌. پاشنه قایم‌تر می‌زند. قایم‌تر می‌ترسم. من نمی‌بینم می‌ترسم.
وقتی دنیا بدون هیچ مقدمه‌ای که بشود در یک غروب بارانی برای چندمین بار نسخه‌ی VHS مصائب ژاندارک فیلم صامت درایر را در تاریکی دید، مثل هربار در سکانس ماقبل آخر حواسش به بخار پشت پنجره اتاق رفت که روی آن نوشت. هیچ جمله‌ای به خاطرش نیامد که بسازد با پنج حرف، حتی درس اول کتاب تاریخ را وقتی معلم کلاس سوم از او پرسید. چشمهایش پر اشک شد. خواست روی دیوار بزرگ شهر را سرتاسر بنویسد تا جمعیت سیاهپوش در آنسوی شهر در میدان اصلی همه را موبه‌مو بخوانند و حتی یک نقطه هم جا نیندازد. اینها را باید از آن افسانه‌ی کهن چینی باشد که دختری نابینای از طایفه‌ی جیانگهو در راه رهایی دختران هم طایفه‌اش از جور و ستم امپراطور ، در یک کمپوزیسیون باسمه‌ی ژاپنی تمام دیوار چین را از یک غروب بی‌باران تا سحرگاه فردای روز با موهای مشکی‌اش آجر به آجر نقش آبی زد. این راز را وقتی کنار دنیا در تاکسی کرایه نشسته بودم باید با سرعت 280 در گوشم پچ‌پچ کرده باشد که کسی شصتش خبردار نشده. کرایه را هم خودش حساب می‌کند که روایت را سر چهارراه رها نکرده باشد به امان خدا. افسر راهنمایی پشت هم برای ما آزیر می‌کشد. من هم برایشان سوت قطار می‌کشم که دست توی جیبم نکرده باشم. دست تکان می‌دهند برای ما. پشت چراغ دنیا چشمهایش پر اشک می‌شود. سرش را از شیشه بیرون می‌کند توی جدولهای کنار خیابان. من هم پشت سرش توی خیابان. من باید خیلی حواسم باشد. باید حواسم باشد.
گلویم خشک شده از بس سرفه‌هایم را قایم کرده‌ام. خر که نیستم قایم . نمی‌شود آخر. پاییز شده دیگر چنارها برگ خشک خشک ندارند. بیست و هفت ساعت به این آسفالت داغ چسبیده‌ام. پای این بتون سیاه خشک شده‌ام که بیایی. سحر که شد. نمی‌آیی دنیا. هر جا زودترمی‌آمدی. چرا دیر کرده‌ای. همه‌ی یقه‌ام پر خون شده روی آسفالت خشک شده. از پیشانیم خون فواره زده از بس لبه‌ی این تیر برق فرق سرم شکافته. تو اما نیامده‌ای. بیست و هفت ساعت. جمعیت چشمهایشان بیرون زده از اینهمه خون که پای چنارها می‌رود. سطل سطل آدم می‌برند روی سر. با سر. از تمام دنیا دیر کرده‌ای. با آن کاپشن آشنا موهایت را روی شانه‌های آبی ریخته‌ای. دور میدان ولیعصر می‌دوی. صدای خنده‌ات تمام شهر را پر کرده. شهر پر خنده! سارها از جایشان جم نمی‌خورند. پوتینهای سیاه دور تا دور ایستاده‌اند. میدان پر سیاهی است. سیاهی به گونه‌ها می‌زند. یادت می‌آید من به تو گفتم گفتی کفش پاشنه‌دار خوشت نمی‌آید که پا کنی بعد زودی رفتی یک جفت کتونی میخی رنگ رنگی نمی‌دانم از کجاها که نیاوردی که من دیدم لنگه به لنگه است ولی تو خندیدی. بعدشب شد. بعد من هم خندیدم. یه لنگه تو یه لنگه من. بعد تو لبه‌ی قرنیز ایوان شکلک درآوردی برای عالم و آدم توی خیابان. بعد سحر نشد تا فردا.
دنیا همیشه‌ی خدا برای آخرین بار که می‌خندد هیچ نشده یادش برود. هربار بی‌تو توی خیابان که پرنده هم پر نمی‌زد وقتی تیربرقهای بتونی را که چراغهای گازی زرد رنگش چشم مرا می‌زند یکی‌یکی به نوبت می‌شمرد بی هیچ تک چتر بنفش مثل دختری تنها در باران گم شد.


اصغر جعفرنژاد

Saturday, April 01, 2006

تنهام كنين عوضيا!*

ماها مثل هميشه معتاديم و خلطي كه من تف مي‌كنم تابلوتر است. خيلي‌ها به زخم انگشت‌های من بر و بر نگاه مي‌كنند پژمان به خاطر فحش‌هايي كه در دهان دارد شب‌ها با لب چسب‌زده مي‌خوابد. پژمان و من و دوست پژمان از يك زندگي تخمي به اینجایمان رسیده. اینجا.
در بازداشتگاه يا سردخانه، هيچ فكرش را نمي‌كرديم جراتش را داشته باشيم كه به مثل هميشه همه چيز شك كنيم. این فکر مال پژمان بود که به همه چیز. من اول به کیرم شک کردم. در نشئگیِ سگی نصفش را بریدم از شیشه‌ی باز یک پژو انداختم تو. يكي ديگر روي ديوار بازداشتگاه – می‌دانم اين پيامي است براي من و تا موقعش نرسد نمي‌بينمش - دور از چشم بقيه نوشته اينا طفره‌س قصه‌ت چيه. قصه‌ی من باخبري از قصه‌ی پژمان و دوست پژمان است پس ‌قصه‌ی آنها چيست. پدرم عوضي مي‌گويد آدما تو قصه‌هاي هم شريكن هيشكي قصه‌ی زندگيش رو تنهايي نساخته. او اين حرف‌ها را در خواب يادش مي‌آيد. مادر مي‌گويد هذيان مي‌بافد پس من چي را ترجمه مي‌كنم مادر. به پژمان گفتم قصه‌ی هر كي مال خودشه گفت پس حرومزاده از قصه‌ی من برو بيرون. اما اين قصه‌ی من است كه مثل هميشه گذاشتم در كوله‌ی دختره تا هذيان‌هايم را بخواند هرچند نفهمد اين ( ) مال من است. اگر آن سرباز شهرستاني قصه‌ام را دزدكي نخوانده بود و بي‌اجازه زندگي دوست پژمان را سر و ته نمي‌كرد سر و ته از مثل هميشه آلتش آويزان نمي‌شد.
چند وقت پيش دوست پژمان مثل مرده‌ها هميشه مرده بود. ظهر بود هنوز معتاد نشده بوديم و زندگي عجیب تخمي مي‌گذشت. پژمان بهم تلفن كرد گفت ببین حرومزاده يكي از دوستام زنده شد الان از بيمارستان له و لورده مياد بيرون، مي‌ره زير برج، استخوناش برمي‌گردن سر جا، كشيده مي‌شه بالا و رو برج وا مي‌سته، شاشش از رو سر مردم برمي‌گرده تو بدنش. بكشش كنار بهش بگو قصه اينه. به او گفتم قصه‌ت چيه عوضي خودكشي؟
دفعه‌ی قبل مردم كدام پارك افتادند دنبالمان پژمان؟ دست‌هايم را پنجشنبه كردم تو مثل هميشه جیبم يك ريشوهه داد زد بگيريدشون اينا از اونان. يكي آجرپاره پرت كرد خورد تو سر پژمان. دكتر نرفت. متنفر بود. حشيش را همينطوري شروع كرد. از ايدز و سرطان و بقيه‌ی چيزها. دوست پژمان بعدن كير و خايه‌ي يارو را بريد بست به نخ تاب داد روي سيم‌هاي برق كوچه‌شان. خدمت يك مريضي است. شب‌ها كه خودم را خيس مي‌كنم خواب برجك‌هاي نگهباني گوشه‌ي پادگان مي‌بينم. خيلي‌ها به انگشت‌هاي رعشه‌دار من بربر نگاه مي‌كنند در دل مي‌گويند: هه! ديوانه. اگر من هه! ديوونه‌ام چرا معافم نمي‌كنند.
پژمان وقتي مي‌خواهد بشاشد مي‌بينم چه زجري مي‌كشد. ول كند خون مي‌پاشد. مي‌گويد سرطان. كسي كه پنجشنبه‌ها ته پارك منتظرمان بود و هول نمي‌زد كه اعتيادمان بزند بالا مي‌گفت سي اُ دوس بيحالت مرگ به از حشيشه. دوست پژمان بيخ گلويش گفت: کیری نزنه سرت به، با چاقو.
برگ درختان سبز سبز ريخته بود توي جيبمان و راه كه مي‌رفتيم مي‌گفتيم خش خش يك كلاغ به ما نگاه كرد و نزديك ما آمد. گفتيم برو برو پول نداريم اما فقط صدای مرا شنيد. گفت چرا تنها تنها مي‌كشي؟ گفتم تنها نيستم. قصه‌ام را نشانم داد ديدم آخر آخرش نوشته‌ام من تنهاي تنها هستم. طوري از خواب پريدم كه همه‌ی هذيان‌هايم يادم رفت چه مي‌خواستم بگويم. خواهرم بيدار بود درس مي‌خواند مثل همیشه گفت قار؟ قار؟
او زياد زنده نمي‌ماند. شايد بايد به حرف آن كه پنج‌شنبه‌ها سه‌تايي از صبح منتظرش بوديم گوش مي‌دادم و براي ساختن قصه‌ی خودم اين همه درد بهش نمي‌خوراندم. حوصله داشتم می‌کشتمش. نه حوصله داشتم نه خايه. رفتيم پارك برايش حشيش خريديم. اگر بار اول نبود نمي‌رفتيم. پژمان كشيد و بار اول نبود و نشئه شد گفت خوب خوب خوب قصه‌مون رو ادامه بديم بچه‌ها ها؟ قصه‌ی من بقيه‌ش اين طوريه كه با يه دختري آشنام كه جلفه و پر از زندگيه. وختی تو جمع می‌بوسیش مي‌زنه رو پاهاش و غش غش مي‌خنده. نظرتون چيه. دود را از دماغش بيرون داد و سرفه كرد. سرفه مثل هميشه آنقدر كرد كه مردم فهميدند چه غلطي مي‌كنيم ريختند بزنندمان. اين را هميشه مخفي كرد و نگفت قصه‌ی دختره را بلد بوده. يك بار به دختره گفتم قصه‌ت فقط جاهاي سكسش شنيدنيه شانه‌ی چپش را لخت كرد يك جاي زخم چاقو داشت كه هنوز گوشت نگرفته بود. اگر مي‌دانستم جراتش را داشته كه چند آخوند را اخته كند آن طور باهاش حرف نمي‌زدم. بعد از آن پژمان بارها ازم سوال كرد آن شپش را از كجا آوردم هربار جواب دادم از موهاي دختره كندم و هر بار دوست پژمان نوشابه‌اش را از با دلسردي دهان ريخت توي ليوان و جلوي آينه موهايش را به هم ريخته كرد.
من همه‌ی خاطراتم را ريدم و سيفون را كشيدم. پژمان هم خاطراتش را ريد و سيفون را كشيد. دوست پژمان هرچه حشيش كشيد نتواست چون خاطره‌ها يادش نمي‌آمد اما به آدم‌هايي كه آن كارها را باهاش كرده بودند فحش مي‌داد. شايد من هم جاي او بودم كاري را كه او كرد مي‌كردم او اين كار را نكرد. پنجشنبه بود كه اين كار را نكرد. رييس كلانتري را اول كرد بعد سوزاند چرا كه روي ران‌هاي خودش مثل هميشه جاي ناخن‌هاي او را ديد. پدرم عوضي يك نيمه‌شب دم‌كرده هذياني گفت كه نتوانستم ترجمه‌اش كنم. خم شدم روي كاسه توالت داد زدم پس كي مي‌ميري بري به جهنم خودت. بين دو پرانتز هذيان گفت برعكس هميشه كه بعد از يك آروغ. ( ) كه اگر معنيش اين باشد كه هيچ دختري به اندازه‌ی عشقي كه به تو مي‌دهد تنهايت نمي‌كند پس چرا خودش هميشه در انباري مي‌خوابد و اگر معنيش اين باشد كه تو در خودت هميشه تنهايي و هيچ قصه‌اي نمي‌تواند توهم با كسي بودن را واقعي كند، لكه‌هاي خون روي ديوار توالت پادگان چيست. به پژمان گفتم تو تو مخمي. گفت . ديروز عجيب بود كه سه‌شنبه بود كه فيلتر سيگار از روي زمين آمد ميان انگشت‌هاي دوست پژمان. هربار پك زد بلندتر شد خاموش شد صحيح و سالم رفت در پاكت سيگار. تف كردم باد انداختش روي كفشم پنجشنبه شد و سه‌تايي منتظر يكي ديگر شديم. به پژمان گفتم بالاخره قصه‌ی دوستت چيه به زن فلزي وسط چمن فاک داد يعني باباش واسه اينكه نميرن خواهراشو به عراقيا فروخت برادراشو به ايرانيا.
دختره را اول من ديدم با مژه‌هاي بلند بود سرگردان. اما خيلي وقت است فكر كردن به مثل هميشه زن از يادم رفته. دوست پژمان هم فكر كردن از يادش رفته. بود سرگردان. او جنايت مي‌كند بعد درباره‌اش حرف مي‌زند. پژمان مي‌گويد شماها يادتان رفته چيز خوب خوب است. اول دوست پژمان ديد من دارد يادم مي‌آيد اما دختره هيچ اينور را نگاه نكرد با مژه‌هاي بلند كه بود سرگردان. پژمان تا فردا تماشايش كرد و چند روز بعد كه مثل هميشه پنجشنبه شد گوشه‌ی خيابان معتاد شد. دختره خيلي خاطرش را مي‌خواست كه رفت شكم صاحبخانه‌اش را چاقو زد. بود با مژه‌هايش سرگردان.
درست روزي كه تمام زندگي را گوه – اين را از درخت‌هاي سياهي كه قار قار مي‌كردند فهميديم – فرا گرفته بود پژمان چيزي يادش آمد كه حرفش را خورد. گفتم چي بود گفت چيزي نيس نبود فوشه. اما فحش نبود چون رفت دستشويي پارك ديگر پنجشنبه شده بود و سيفون را كشيد. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. نيستم تومخي من. قبل از اين كه كلاغ‌ها از روي درخت‌ها بپرند پژواك‌ها جمع شد نعره شد رفت در دهان دوست پژمان. در همه جا ساكت و چمن دراز كشيده بوديم كه او اين كار را كرد. من هم جاي او بودم همين كار را مي‌كردم. وقتي پژمان آمد كسي نبود. من تنها بودم و پژمان يك تنهاي ديگر بود. كمربندش را سفت كرد و گفت يه لحظه فكر كردم غير از تو دوست ديگه‌اي هم دارم. سيگار داري؟
بعد از يك روز تخمي اگر معتاد نمي‌شديم چه مي‌كرديم. هر چه چاي مي‌خورديم سرد بود. پژمان را كتك زدند و فهميدند ايدز دارد با خون خشك شده روي لباس‌هايش ولش كردند. کجایی دست‌نوشته‌‌ی داستانی که همیشه زیر پیراهنش بود! وقتي رسيدم هنوز جلوي كلانتري توي جوب بود خون سرفه مي‌كرد شعر مي‌خواند. دوتايي رفتيم ته پارك به زن فلزي نگاه كنيم. برای من آن میلگردهای زنگ‌زده داشت تقدس پیدا می‌کرد. پژمان گفت تقدس؟ بشاش توش. اينا طفره‌س قصه‌ت چيه. طفره‌ی من از يك زندگي تخمي بود. اگر نبود بار اول نمي‌رفتم ته پارك. پژمان گفت ولي من از يه زندگي تخميه كه طفره ميرم.
پژمان گفت: اون شپش کیری. گفتم آره اون.
من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. من تو مختم. اين كابوس شبي به سراغم آمد كه پژمان بهم گفت: اگه هم توي كثافت ما رو مث آشغال از كله‌ی پوكت بيرون ننداخته بودي خودم اين كار رو مي‌كردم. هنوز خون پژمان در توالت‌هاي گوشه‌ی پادگان روي ديوار بود جورابش هنوز پاي دختره بود. فكري كه مثل باد از سرم گذشت و برگ درخت‌ها را تكان داد اين بود.
زن در چمن سرش پايين است. لابد به خشتكش نگاه مي‌كند. در تمام مدتي كه رفتم دستشويي براي سيگار و سيفون او خواست به خودش ثابت كند از من تنهاتر نيست. اگر نبود مثل هميشه رديف مورچه‌هايي را كه از پايش بالا آمده بودند از شانه‌ی چپش مي‌تكاند. مورچه‌ها از شانه‌اش آن تكه نان خامه‌اي ماسيده را مي‌خواهند. اگر دست خودم بود يا بدش نمي‌آمد كه سينه‌هايش مثل هميشه را با انگشت‌هاي زخم لمس كنم اين قصه را مي‌گذاشتم زير پيراهنش.
مگر آنكه پنجشنبه نباشد وگرنه از صبح ته پارك منتظرم و پيدايش نيست. تنهام كرده اين پوتين و شلوار شش‌جيب. مورچه‌ها خيال دارند از پاهايم بيايند بالا. نمي‌گذارم حتي اگر شده بروم بالاي برج. شاشم را چه كنم.
همان كلاغ يا يكي با همان چشم پلك مي‌زند. يعني اين آخر قصه است. لكه‌ی خون بر خشتك يعني اين آخر قصه است يا يعني من تنها نيستم؟

......................................................................................... حامدشاملو

* اين داستان همراه با heart work آلبوم سال 94 از گروه Carcass براي آخرين بار بازنويسي شد.

Monday, March 20, 2006

هنرمند، جارچی*

« در روزگارى كه تخم صراحت را ملخ مصلحت خورده است ..... اين تنها سينماست كه مى تواند به داد سياست برسد ..... ابراهيم حاتمى كيا در «به نام پدر» ناگفته ها را به تصوير كشيده است ..... به نام پدر سربسته ترين .. هشدار شهروندان به سياستمداران .. درباره تصميم هايشان است ..... مهم نيست كه چرا .. ارزش هاى سينمايى كار او با سليقه هاى هنرى منتقدان ناهمخوانى دارد ... » بخشهایی از سرمقاله‌ی مورخ 9/ بهمن/84 روزنامه‌ی شرق از قوچانی .
نگرشی ایدئولوژیک در مواجهه با آثار هنری و شیوه‌ای از حیات بشر ؛ هنر .نگرشی کم سواد نسبت به مدرنیسم هنری و فلسفی که اغلب فعالان جنبشهای دانشجویی به آن دچارند .
واکنش محتمل ، با توجه به چنین شرایط سخت خفقان و « واقعیت فلاکت‌بار» ، در مواجه با متن پیش‌رو در باب هنر ( سینما ) ، مخالفت به نفع کنش سیاسی خواهد بود . چه اینکه متن در منتها علیه رویکرد تئوریک سینمایی است ؛ زیبایی‌شناسی . مارکوزه این مخالفت ایدئولوژیک با هنر را به پرسش می‌کشد ؛ « چنین می‌نماید که هنر به مثابه هنر ، بیانگر نوعی حقیقت ، تجربه و ضرورتی است که ، هر چند نه در عرصه‌ی کنشِ اجتماعیِ رادیکال ، برسازنده‌هایِ ماهویِ انقلاب‌اند . » (1)
در سکانسی از فیلم « اعتراض » کیمیایی کاراکترهای ، دانشجویان فعال سیاسی ، فیلم در کافه‌ای دور یک میز به اظهار نظر درباره‌ی مسائل سیاسی کشور و نقل قول از سیاستمداران و فعالان سیاسی می‌پردازند .
بازنمایی مضامین سیاسی یا مضمون پردازی وقایع سیاسی ، که حاصل ساخت « فیلمهای سیاسی » خواهد بود ، کنشی جهت نفی وضع موجود و در پی آن کنشی سیاسی نخواهد بود .بلکه تنها به عنوان بازنمودی از آن کنش باقی خواهد ماند . لازمه‌ی اینکه سینما با ویرانگری و نفی و به عنوان مصداقی از کنش سیاسی ، عاملی در راه انقلاب باشد ، ساخت فیلم به شکلی سیاسی است . فیلمسازی به عنوان کنشی سیاسی ، چه در شکل و مضمون و چه در پروسه‌ی تولید ، پخش و همچنین جذب سرمایه . و این مساله با توجه به ساختار اقتصادی حاکم بر سینمای ما ، که کاملا وابسته به سرمایه‌ی دولتی است ، دارای اهمیت بسیاری است . و سویه‌ی سیاسی - هر چند در حداقل - فیلمهایی که برای جشنواره‌های برون مرزی ساخته می‌شود در انتخابی است که نسبت به منبع جذب سرمایه - خارج از کشور - دارند .
آنچه دارای اهمیت اساسی است مخالفت و رد جدی - همسو با گدار - ساختن « فیلمهای سیاسی » است . فیلم « z » از کوستاگاوراس و « نبرد الجزیره » از این دسته‌اند و یا نمونه‌های ایرانی ، مثل فیلم اعتراض و « بوی کافور عطر یاس » از فرمان‌آرا ، ( البته در سطحی پایین‌تر ) که در سالهای اواخر دهه‌ی هفتاد به گونه‌ای غیر انتقادی تنها به نمایش - و فقط « نما » یش - وقایع سیاسی می‌پردازند .و این نمایش کاملا منطبق بر اصول سینمای معیار و فرهنگ موجود و متوقف در چارچوب تعیین شده از سوی حاکمیت است . باید با درک و تجزیه و تحلیل قواعد سینما/واقعیت موجود ، دست به نفی و تغییر واقعیت در تمامی جوانب زد .
« ژان لوک گدار » فرانسوی در آثار خود شیوه‌ها‌ی معمول روایت پردازی ، دکوپاژ و میزانسن را نقض می‌کند و حتی گاه برخی از این مؤلفه‌ها را ، که از اصول اساسی سینماست ، نادیده می‌گیرد . بویژه در مرحله‌‌ی دوم شیوه‌ی فیلمسازی گدار بعد از وقایع ماه مه 68 ، که کاملا تحت تأثیر جریانهای چپ فرانسه فعالیت می‌کند ، این مسئله به جوانب دیگر پروسه‌ی فیلمسازی تسری می‌یابد . گدار در جریان ساخت فیلم برای تأمین سرمایه دست به کاری نامتعارف می‌زند . جمع آوری کمک از مردم کوچه و خیابان . تا امروز نمونه‌ای باشد از فیلمساز انقلابی . گدار در متن کوناهی ، « چه باید کرد ؟ » ، ضمن مخالفت با ساخت « فیلمهای سیاسی » مشی خود را تعیین می‌کند ؛ « ما باید به گونه‌ای سیاسی فیلم بسازیم » (2) .
از این دست فیلمها ، البته با قیاسی در حد اقل ، در سینمای ایران می‌توان به آثاری چون « آبادان » ی مانی حقیقی و « ناف » فیلمی از محمد شیروانی اشاره کرد . اولی در مرحله‌ی ساخت به هیچ وجه پروسه‌ای همچون تولید دیگر فیلمهای سینمای ایران نداشت . فیلم با بودجه‌ی اندک و با دوربین ویدئو تصویر برداری شد . مهمتر ، بدون هیچگونه مجوزی از سوی رژیم جمهوری اسلامی و کانون کارگردانان ، که یک اتحادیه‌ی صنفی حکومتی [ ! ] است ، و خارج از سیستم ساخته شد . و فیلم ناف فیلمی کاملا با رویکرد شکل‌گرا و خارج از معیارهای زیبایی شناسانه‌ی سینمای موجود ، که دلیل اصلی نپذیرفتن فیلم در جشنواره‌ی فجر هم چنین رویکردی بود . این دو فیلم با نفی سینمای موجود نمونه‌ای از کنش سیاسی در سینمای چند سال اخیر هستند . اقدامی در جهت رویداد مدام انقلاب و رهایی . هر دو فیلم از طرف رژیم جمهوری اسلامی توقیف شد .
کار هنری به مثابه کنش سیاسی . نخست به جهت مخالفت با وضع موجود که شرح آن در بالا آمد و دوم تسلیم نشدن در برابر شئ‌شدگی و طغیان علیه آگاهی جمعی . تأکید و اهمیت دادن به سوژه‌ی عقلانی و آگاهی فردی به عنوان یکی از پیش‌نیازهای اصلی انقلاب . که آزادی و رهایی اصیل در گرو این طغیان و ویرانگری است . « نیاز به تغییرِ ریشه‌ای می‌باید از ذهنیت تک‌تک خود افراد ، از هوش و عواطفشان ، از رانه‌ها و غایاتشان برخواسته باشد . » (3) .
بویژه اهمیت این تلقی از سینما و در کل هنر ، به عنوان کنشی در تقابل با شئ‌شدگی و نفی آگاهی جمعی ، هر چه بیشتر در جوامع و شرایطی همچون جامعه‌ی ما قابل درک خواهد بود ، که در آن حاکمیت به هر بهانه و وسیله قصد تحلیل و ادغام تمام ذهنیتهای منفرد ، در یک عینیت کلی ، « امت اسلامی » ، را دارد . و فراتر و وحشتناک‌تر از آن در حل شدن در یک فرد ؛ ذوب در ولایت فقیه . نفی فردیت و آگاهی فردی . این نگاه در نحله‌ی بنیادگرای مصباح‌یسم نمود دارد . اساسا عمل به چنین شیوه‌ای امری است معمول در حکومتهای تک‌حزبی فاشیستی . که نمونه‌هایی در تاریخ حاکمیتهای سیاسی دارد . در آلمان هیتلری ، حزب نازی برای حرکت در چنین مسیری دست به ساخت گسترده‌ی فیلمهای تبلیغاتی زد . وزارت تبلیغات « دکتر پل یوزف گوبلز » چنان حساب ویزه‌ای بر تأثیر چنین شیوه‌ای ، بر افراد ساکن در آن سرزمین ، باز کرده بود که حتی در زمان جنگ هم عوامل ساخت فیلمها از شرکت در جبهه‌ی جنگ معاف بودند ، در حالی که نوجوان 15 ساله هم اسلحه به دست بود . شیوه‌ای که تمام توان ویرانگر فاشیسم را تضمین می‌کرد ؛ انحلال فردیت و آگاهی افراد در مفهوم « ملت » که نمود آن ، فرد « پیشوا » و رهبر بود .
نمونه‌ی جمهوری اسلامی آنچه حزب نازی با مهارت نفرت انگیزی به انجام می‌رساند فیلمهای تبلیغاتی است که اغلب توسط فیلمسازان « دفاع مقدس » ساخته می‌شوند . حاتمی‌کیا ، کمال تبریزی و چند تن دیگر . و به عنوان موردی متأخر فیلم « مارمولک » تبریزی که با هدف چنین تبلیغی سرمایه گذاری شد . که البته نتیجه عکس این مقصود بود ، به جهت بی‌کفایتی تبلیغاتچی‌ها و یا حماقت مخاطب ایرانی ، که نمود آشکار این حماقت را می‌توان در جشنواره‌ی فیلم فجر و صف‌هایی که برای آثار این فیلمسازان تشکیل می‌شود دید . که در‌صد بالایی دانشجویان هستند .
اساسا نگرش ایدئولژیک به هنر و چنین رویکرد ابزاری به سینما ، با هر نیت و قصدی ، توقف در چنین مسیری است : انکار فردیت . نفی فردیت و تأیید و منش ایجابی بر واقعیت موجود داشتن .
اگر پیش‌تر بیاییم در جشنواره‌ی فیلم فجر امسال فیلمهایی چون « شبانه » ی بنکدار و علیمحمدی ، « یادداشت بر زمین » کار علی محمد قاسمی و بویژه « کارگران مشغول کارند » از مانی حقیقی جزء نمونه فیلمهایی هستند که در تقابل با این نگرش ایدئولوژیک ، نسبت به هنر ، ساخته شده‌اند . ساختن برای ویرانگری . ویرانگری و گسست از گذشته و واقعیت موجود . « در چنین آثاری ، ضرورت انقلاب به منزله‌ی شرط پیشینِ هنر ، پیش فرض گرفته شده است . ولی می‌شود گفت از خودِ انقلاب نیز پیشی گرفته‌اند و او را در برابر این پرسش قرار داده‌اند که تا چه اندازه پاسخ‌گویِ دلهره بشر است ، تا چه اندازه از گذشته گسست می‌یابد . » (4)


پی‌نوشت
(1) هربرت مارکوزه ، بعد زیبایی شناختی / زیبایی شناسی انتقادی ، ترجمه و گردآوری امید مهرگان ، تهران : گام نو ، 1382 ، ص 57
(2) ژان لوک گودار ، چه باید کرد / استعمار و ضد استعمار در سینما ، ترجمه و گرد‌آوری پرویز شفا ، تهران : انتشارات توس ، ص 143
(3) هربرت مارکوزه ، بعد زیبایی شناختی / زیبایی شناسی انتقادی ، ترجمه و گردآوری امید مهرگان ، تهران : گام نو ، 1382 ، ص 59
(4) هربرت مارکوزه ، بعد زیبایی شناختی / زیبایی شناسی انتقادی ، ترجمه و گردآوری امید مهرگان ، تهران : گام نو ، 1382 ، ص 68





* این متن به قصد نشریه‌ی دانشجویی « شکن » نوشته شده است.


اصغر جعفرنژاد

Search Engine Optimization and Free Submission