سر شب يك تنگ عرق سگي تو پرلاشز حومهي پاريس
به خرچنگ ميرسم هر روز پشت اين حصارهاي آدميزاد، به خرچنگ ميرسم تو در تو. توي دالانهاي مترو با يك سورنا و بالابان جلوي تابلوهاي تبليغاتي نئون مثل خوره پشت گلوي آدم را ميگيرد و رها نميكند براي هزار و هفتصد و هفتاد و هفت روز تمام. كمتر يا بيشترچه اهميتي ميتواند داشته باشد؟ پنجرههاي سياهي كه به آن باز نميشود؟ يا نصفه بليط دوسرهاي كه هرآن ميرود ته جيبهايت آتش بگيرد. من رو در رو مساويتر، از خط ممتد جلو نميزنم؛ سوت... سوت. و ريلهاي موازي هر ايستگاه را ميكشم تو حبس ميكنم غليظتر از دود يك نخ سيگار مگنا.زير نم باران توي يكي از ايستگاههاي اتوبوس همين حوالي. سوت. غليظترم رو در رو. اين حس غريبي نيست. همين حوالي حس غريبي نيست كه موقع گز كردن سرتاسر خيابان وليعصر توي فشار اين همه آدميزاد هيچ من را رها نميكند. مگر توي پيچ در پيچ كوچههاي تنگ، پاي دو لته پنجرهي سياه با يك پاكت سيگار نم خورده لاي «كاپيتال» ماركس. و آغاز روايت از همين جا است.
روايت: حالا كه چندمين بار سالها از سه روز عزاي عمومي گذشته دقيقا ميتوانم حدس بزنم، چرتكه هم نباشد مثل قديم حتما ماشين حساب هست _هر چند محاسبه ناممكن باشد_ اگر فردا پس فردا و روي آن شب جمعهي دو هفتهي بعد را كه خدا لعنتش كند سال عوضي آقام است كه با آن سبيل قيطانياش خودش را دار زد و سه روز تمام آن بالا آويزان آرشه كشيد و ننهام با يك سيني آب هويج و يكدست داس و كلنگ سر خاك آقام، سر حساب نيايم. با همين امروز سر جمع درست هزار و هفتصد و هفتاد و هفت روز تمام است كه هر روز شب شده و من پاي اين پنجره كه هيچ پردهاش كنار نرفته، به ياد دختري با كاپشن سرخ پاي چنارهاي وليعصر، يكريز ساز ميزنم كه به فكر او باشم. روي دوش سازم كه كوك كردم سيم سوم از جا در رفت؛ هفت مرتبه، پشت هم. گفتم بسمالله؛ هفت مرتبه. با خودم نفس توي سينه حبس كردم ؛
- گفتم: «هزار و هفتصد و هفتاد و هفت روز تمام اين خيابان را سرتاسر پل تجريش پاي پياده طواف كه بيآنكه هيچ دوچرخهاي ركاب بزنم. حتي يك گام».
- گفتند: «هذيان ميگويد. و اين هيچ نميشود و هيچ گزارش نشده است، چرا كه امر ناممكن است».
- گفتم: «خواهم رفت».
تنها بار همان روز شد، كه دور و اطراف تا آخر شب، اشكها، با كاپشن سرخ پاي چنارها هيچ باران نباريد. خدا را قسم تا نفس دارم به يادش خواهم بود. هر شام سرم را با اين نيت زمين كه ميگذارم سحر پا ميشوم اذان صبح هر نفسي كه فرو ميرود ممد حيات است و چون برميآيد مفرح ذات. تا سر غروب چهل مرتبه با ذكر زير لب فوت ميكنم تو سياهي اين پنجره: «اول روزش بر دار كردند. دوم روز بسوختندش. سوم روز بر بادش دادند». بعد تنها ميماند اشكهايم، قطره، كه آنها را هم باشد براي بعد. سهم تو. قسم كه به يادش خواهم ماند.
نخ قرقرهي عنابي را كه به انگشتم است پاي اين پنجره كه سياهيش به خرچنگ ميزند نبايد يادم برود تا ساز كه دست ميگيرم مدام به فكر او باشم. يادگار خدا بيامرز ننهام است حتما. مثل بچه خرچنگها به هر نه انگشتش ميبسته و قيچي قيچي پشت پنجره لج عوضي آقام را در ميآورده كه با سبيل قيطانياش سازميزده و يك بند آرشه ميكشيده تا كله سحر. عوضي هيچ ماركس نميدانست كه مرد. مثل بچه قورباغه توي جوب آب ، به گمانم زير يك لنگه دمپايي ابري بود كه له شد.
بايد مدام به فكرش بود پاي چنارهاي وليعصر با يك كاپشن سرخ. پاي اين پنجره. مدام، حتي سرت به پايين مشغول گرههاي كور پوتين ترك خوردهات كه باشد دستهايش را بالا كردهاست پشت به تو. يا هرطور ديگر، رو به خيابان با يك كاپشن سرخ پاي چنارهاي وليعصر. پاي اين پنجره حواسم كه پرت بشود برود بالاي قرنيز ديوار روبرو، قايم شوت كه بكنند بچهها با روي پا، توپ پلاستيكي دولايه ميآيد لايهاش در ميرود ميخورد پس كلهام قل ميخورد ميافتد لبهي جدول مثل كدو. بچهها هم كه از اين ضريه غشغش روي پاهايشان نزنند من خودم در صحنه آهسته كه آدم خودش كه شعور دارد كه كارشناسي نميخواهد كه.
نخ قرقره را هم بايد ببندم به هر انگشتم_عنّابي باشد_ چشم به يكيشان كه خورد ياد بعدي بيافتم كه بايد به فكر او باشم. همينطور سبابه و بعدي برود تا انگشت نهم. اينجوري من حواسم جمعتر است براي محاسبات. اين درست كه هيچ محاسبات فيزيك جديد نخواندهام، و صحيحتر اينكه نتوانستهام بخوانم، كه شرمندگياش را هميشه با خود خواهم داشت، و نيوتون هم همه ميدانند كه ديگر وضع سابق نيست و بياعتبار شده. ولي اينها كه بود، همه يادگار خدا بيامرز ننهام است خب. و من هم بايد حواسم خوب به اوضاع باشد. يا آفتابه را دستم كه ميگيرم بايد يك چشم به انگشتم باشد كه يادم نرود. دست راستم بگيرم و دست چپ هم به كار باشد خدا بزرگ است و مشكلي نبايد باشد. انشاءاللّه (اينها همه يادگار ننهام است). خدا بيامرز ننهام دم غروب هر چند يكبار، شبهاي جمعه حال و حوصلهي حسابي كه داشت، سواد كه نداشت، ماركس هم نميدانست. سرش را تكيهي پشت ميكرد و راست توي سياهي چشمهام، پچ پچ براي من درگوشي ميگفت هيچ رازي تا ابد پنهان نميماند و ؛ «روزي پرده خواهد افتاد». و همين هم شد به گمانم روزي. از سر شب پاي پنجره ساز كه به دست راست ميگيرم و آرشه ميكشم توي اين سياهي زخمهي ساز مو به تن هر ابناء بشر و غير سيخ ميكند، خرچنگ و بچه قورباغهها يك در ميان بندري رژه ميروند به خط جدول پياده رو تا كلهي سحر خواب و بيدار كه ميشوم همه مست ولو شدهاند پاي پنجره و يك دست جام باده. چشمهاي خودم بارها همين را توي تابلوهاي سه لتهي قهوهخانهاي در ري ديده و از حدقه بيرون زده و هر بار به روي خودش نياورده و دو دستش را محكم توي جيبش كرده و سوت زنان طول كوچه را دور شده، كه به روي خودش نياورده باشد، باز كه برگشته سيگاري آتش زده و هركس هم دم دست بوده نشاناش داده كه؛ ببينيد هر آنچه را تنهايي يك پنجره در خيابانهاي نيمهشب تهران از «يك» آدم دريغ ميدارد. و آغاز اغلب چنين بوده بيآنكه سرانجام قابل تشخيصي باشد.
همين روزها خيلي وقت ميشود پاي اين پنجرهي سياه بياختيار، اگر يادم بماند، ساز كه دست ميگيرم آن خرچنگ سياه را ساز ميزنم كه در ابن بابويه ري هيچ از نظريه طبقاتي ماركس نميدانست و روز و شب پشت پنجرهي دوتاق بسته سوت...سوت ميكشيد و مدام از دو چشم سياه و يك خال هندو مينوشت و هيچ به ابروكماني نظر نداشت. كلهاش از بس سوت كشيده بود پشت سياهي پنجره اندازه يكدونه كدو شده بود. لاشهي بيسرش را در صبح بهاري جوب آب كوچهي تنگ در تهران يافتند كه از چشمهاي فسفريش بازشناختند كه بر بالاي سردر اصلي دانشگاه تهران نداي اناالحقّ سر ميداد چهل شبانه روز تمام. ميآمدند و ميرفتند با گوشهي آستين اشكهايشان را پاك ميكردند سر ميگرداندند چشم توي چشمش نيندازند در اين گيرودار اوضاع. سر در گوش هم پچپچ ميكردند كه: بيچاره هزار و هفتصد و هفتاد و هفت روز تمام وليعصر را از اين سر تا آن سر پاي پياده رفته و آمده تا عاشق دختري با يك كاپشن سرخ و يك داس و كلنگ در دست شود. پاهايش تاول زده از بس پاي برهنه طواف كرده توي خيابان. توي تشت آب سرد ميگذارد جيزز و ويزز ميكند حتما بيچاره. چند بار هم با چشمهاي خودم ديدم مثل يكدونه كدو سوت ميكشيد و ميرفت و بالا پايين ميشد بر پشت شتر پيري كه ساربانش را گم كرده و اشك ميريخت توي اين شلوغي ترافيك. بيچاره حتما بلد نيست وليعصر را. مستقيم چهارراه اول دست راست پشت كافيشاپ، چنارها رسيديم همينجاست. خيلي سرراست است آدرسها در تهران ولي پيري براي آدم كه حواس نميگذارد بچه جان تو هنوز جواني و كلهات بوي قرمهسبزي ميدهد صبح تا شب راه ميافتي توي خيابان و پاي هر پنجرهي سياهي دستت بيايد مينشيني و ساز را به دست راست ميگيري و آرشه ميكشي و هي اشك ميريزي اشك ميريزي تمام بچه خرچنگها كه شنا بلد نيستند غرق ميشود دست و پاهايشان قيچي قيچي ميشوند و تو دست برنميداري و هي ساز ميزني ولي قورباغه كه در آب و هم در خشكي به خوبي و خوشي زيست ميكند جانور دو زيستي است. و بيشك مزيت بزرگي براي او محسوب ميشود در اين اوضاع و احوال. همين آخري هم كه يكي از همان عوضي سبيلوها از تو دكان قصابي روبرو ساطور را ول كرد فرق كلهات پاي پنجره و قل خورد افتاد لبهي جوب مثل كدو. بعد هيچ معلوم نشد يكي رسيد همانجا درآورد شاشيد به كدوهاي له شده توي جوب و زيپش را بالا نكشيده گم شد توي سياهي كوچه، پيچدرپيچ. از همهي اينها گذشته تو پاي اين پنجرههاي سياه اينهمه ساز به دست راست ميگيري هيچ فكر كردهاي سياهي آنها از چيست و هيچ نشده پردههايشان كنار برود؟ پس گوش كن تا روايت را كه آغاز روايت از همين جا است.
روايت: خيال كن اين روزها اين روزها نيست تو ميترسي اما من زنده ميمانم و بلند دوستت دارم ميگويم ما با هم فيلمهاي جنگي زيادي ديدهايم كه كاراكترهايش در يك لانگ شات جادويي سيب زميني پوست نكنده ميخورند من فقط به عنبيهي چشمهاي تو خيره ميشوم و بارها كاپشن سرخ تو را با يك كولهي پر از ماركسيسم توي خيابان وليعصر ديدهام كه بارها ياد دختري افتادهام كه در سياهي سردابههاي موازي زير ابن بابويه ري با دو چشم سياه نداي اناالحقّ سر ميداد. تو موازيتري اي عنبيهي چشمهاي سياه. خوب راستي حالت چطوراست. اميدوارم خوب باشي. ميدانم شايد هيچوقت اين متن در آن سلول سرد و تاريك به دستت نرسد. اما من مينويسم. و تنها به عنبيهي چشمهاي تو فكر ميكنم...تو...
و اين تنها روايت مكتوب دختري است كه پاي برهنه در خيابانهاي ري ميرفت و نداي اناالحقّ سر ميداد چهل شبانه روز تمام. سينه به سينه نقل كرداهاند كه: «بگرفتند و اول روزش بر دار كردند دوم روز بسوختندش سوم روز بر بادش دادند.» بعد از سه روز بيباران نعش بيجانش را در يك صبح بهاري در بيابانهاي اطراف تهران يافتند و در مشت گره كردهاش يك نخ سيگار مگناي نم خورده.
اصغر جعفرنژاد
روايت: حالا كه چندمين بار سالها از سه روز عزاي عمومي گذشته دقيقا ميتوانم حدس بزنم، چرتكه هم نباشد مثل قديم حتما ماشين حساب هست _هر چند محاسبه ناممكن باشد_ اگر فردا پس فردا و روي آن شب جمعهي دو هفتهي بعد را كه خدا لعنتش كند سال عوضي آقام است كه با آن سبيل قيطانياش خودش را دار زد و سه روز تمام آن بالا آويزان آرشه كشيد و ننهام با يك سيني آب هويج و يكدست داس و كلنگ سر خاك آقام، سر حساب نيايم. با همين امروز سر جمع درست هزار و هفتصد و هفتاد و هفت روز تمام است كه هر روز شب شده و من پاي اين پنجره كه هيچ پردهاش كنار نرفته، به ياد دختري با كاپشن سرخ پاي چنارهاي وليعصر، يكريز ساز ميزنم كه به فكر او باشم. روي دوش سازم كه كوك كردم سيم سوم از جا در رفت؛ هفت مرتبه، پشت هم. گفتم بسمالله؛ هفت مرتبه. با خودم نفس توي سينه حبس كردم ؛
- گفتم: «هزار و هفتصد و هفتاد و هفت روز تمام اين خيابان را سرتاسر پل تجريش پاي پياده طواف كه بيآنكه هيچ دوچرخهاي ركاب بزنم. حتي يك گام».
- گفتند: «هذيان ميگويد. و اين هيچ نميشود و هيچ گزارش نشده است، چرا كه امر ناممكن است».
- گفتم: «خواهم رفت».
تنها بار همان روز شد، كه دور و اطراف تا آخر شب، اشكها، با كاپشن سرخ پاي چنارها هيچ باران نباريد. خدا را قسم تا نفس دارم به يادش خواهم بود. هر شام سرم را با اين نيت زمين كه ميگذارم سحر پا ميشوم اذان صبح هر نفسي كه فرو ميرود ممد حيات است و چون برميآيد مفرح ذات. تا سر غروب چهل مرتبه با ذكر زير لب فوت ميكنم تو سياهي اين پنجره: «اول روزش بر دار كردند. دوم روز بسوختندش. سوم روز بر بادش دادند». بعد تنها ميماند اشكهايم، قطره، كه آنها را هم باشد براي بعد. سهم تو. قسم كه به يادش خواهم ماند.
نخ قرقرهي عنابي را كه به انگشتم است پاي اين پنجره كه سياهيش به خرچنگ ميزند نبايد يادم برود تا ساز كه دست ميگيرم مدام به فكر او باشم. يادگار خدا بيامرز ننهام است حتما. مثل بچه خرچنگها به هر نه انگشتش ميبسته و قيچي قيچي پشت پنجره لج عوضي آقام را در ميآورده كه با سبيل قيطانياش سازميزده و يك بند آرشه ميكشيده تا كله سحر. عوضي هيچ ماركس نميدانست كه مرد. مثل بچه قورباغه توي جوب آب ، به گمانم زير يك لنگه دمپايي ابري بود كه له شد.
بايد مدام به فكرش بود پاي چنارهاي وليعصر با يك كاپشن سرخ. پاي اين پنجره. مدام، حتي سرت به پايين مشغول گرههاي كور پوتين ترك خوردهات كه باشد دستهايش را بالا كردهاست پشت به تو. يا هرطور ديگر، رو به خيابان با يك كاپشن سرخ پاي چنارهاي وليعصر. پاي اين پنجره حواسم كه پرت بشود برود بالاي قرنيز ديوار روبرو، قايم شوت كه بكنند بچهها با روي پا، توپ پلاستيكي دولايه ميآيد لايهاش در ميرود ميخورد پس كلهام قل ميخورد ميافتد لبهي جدول مثل كدو. بچهها هم كه از اين ضريه غشغش روي پاهايشان نزنند من خودم در صحنه آهسته كه آدم خودش كه شعور دارد كه كارشناسي نميخواهد كه.
نخ قرقره را هم بايد ببندم به هر انگشتم_عنّابي باشد_ چشم به يكيشان كه خورد ياد بعدي بيافتم كه بايد به فكر او باشم. همينطور سبابه و بعدي برود تا انگشت نهم. اينجوري من حواسم جمعتر است براي محاسبات. اين درست كه هيچ محاسبات فيزيك جديد نخواندهام، و صحيحتر اينكه نتوانستهام بخوانم، كه شرمندگياش را هميشه با خود خواهم داشت، و نيوتون هم همه ميدانند كه ديگر وضع سابق نيست و بياعتبار شده. ولي اينها كه بود، همه يادگار خدا بيامرز ننهام است خب. و من هم بايد حواسم خوب به اوضاع باشد. يا آفتابه را دستم كه ميگيرم بايد يك چشم به انگشتم باشد كه يادم نرود. دست راستم بگيرم و دست چپ هم به كار باشد خدا بزرگ است و مشكلي نبايد باشد. انشاءاللّه (اينها همه يادگار ننهام است). خدا بيامرز ننهام دم غروب هر چند يكبار، شبهاي جمعه حال و حوصلهي حسابي كه داشت، سواد كه نداشت، ماركس هم نميدانست. سرش را تكيهي پشت ميكرد و راست توي سياهي چشمهام، پچ پچ براي من درگوشي ميگفت هيچ رازي تا ابد پنهان نميماند و ؛ «روزي پرده خواهد افتاد». و همين هم شد به گمانم روزي. از سر شب پاي پنجره ساز كه به دست راست ميگيرم و آرشه ميكشم توي اين سياهي زخمهي ساز مو به تن هر ابناء بشر و غير سيخ ميكند، خرچنگ و بچه قورباغهها يك در ميان بندري رژه ميروند به خط جدول پياده رو تا كلهي سحر خواب و بيدار كه ميشوم همه مست ولو شدهاند پاي پنجره و يك دست جام باده. چشمهاي خودم بارها همين را توي تابلوهاي سه لتهي قهوهخانهاي در ري ديده و از حدقه بيرون زده و هر بار به روي خودش نياورده و دو دستش را محكم توي جيبش كرده و سوت زنان طول كوچه را دور شده، كه به روي خودش نياورده باشد، باز كه برگشته سيگاري آتش زده و هركس هم دم دست بوده نشاناش داده كه؛ ببينيد هر آنچه را تنهايي يك پنجره در خيابانهاي نيمهشب تهران از «يك» آدم دريغ ميدارد. و آغاز اغلب چنين بوده بيآنكه سرانجام قابل تشخيصي باشد.
همين روزها خيلي وقت ميشود پاي اين پنجرهي سياه بياختيار، اگر يادم بماند، ساز كه دست ميگيرم آن خرچنگ سياه را ساز ميزنم كه در ابن بابويه ري هيچ از نظريه طبقاتي ماركس نميدانست و روز و شب پشت پنجرهي دوتاق بسته سوت...سوت ميكشيد و مدام از دو چشم سياه و يك خال هندو مينوشت و هيچ به ابروكماني نظر نداشت. كلهاش از بس سوت كشيده بود پشت سياهي پنجره اندازه يكدونه كدو شده بود. لاشهي بيسرش را در صبح بهاري جوب آب كوچهي تنگ در تهران يافتند كه از چشمهاي فسفريش بازشناختند كه بر بالاي سردر اصلي دانشگاه تهران نداي اناالحقّ سر ميداد چهل شبانه روز تمام. ميآمدند و ميرفتند با گوشهي آستين اشكهايشان را پاك ميكردند سر ميگرداندند چشم توي چشمش نيندازند در اين گيرودار اوضاع. سر در گوش هم پچپچ ميكردند كه: بيچاره هزار و هفتصد و هفتاد و هفت روز تمام وليعصر را از اين سر تا آن سر پاي پياده رفته و آمده تا عاشق دختري با يك كاپشن سرخ و يك داس و كلنگ در دست شود. پاهايش تاول زده از بس پاي برهنه طواف كرده توي خيابان. توي تشت آب سرد ميگذارد جيزز و ويزز ميكند حتما بيچاره. چند بار هم با چشمهاي خودم ديدم مثل يكدونه كدو سوت ميكشيد و ميرفت و بالا پايين ميشد بر پشت شتر پيري كه ساربانش را گم كرده و اشك ميريخت توي اين شلوغي ترافيك. بيچاره حتما بلد نيست وليعصر را. مستقيم چهارراه اول دست راست پشت كافيشاپ، چنارها رسيديم همينجاست. خيلي سرراست است آدرسها در تهران ولي پيري براي آدم كه حواس نميگذارد بچه جان تو هنوز جواني و كلهات بوي قرمهسبزي ميدهد صبح تا شب راه ميافتي توي خيابان و پاي هر پنجرهي سياهي دستت بيايد مينشيني و ساز را به دست راست ميگيري و آرشه ميكشي و هي اشك ميريزي اشك ميريزي تمام بچه خرچنگها كه شنا بلد نيستند غرق ميشود دست و پاهايشان قيچي قيچي ميشوند و تو دست برنميداري و هي ساز ميزني ولي قورباغه كه در آب و هم در خشكي به خوبي و خوشي زيست ميكند جانور دو زيستي است. و بيشك مزيت بزرگي براي او محسوب ميشود در اين اوضاع و احوال. همين آخري هم كه يكي از همان عوضي سبيلوها از تو دكان قصابي روبرو ساطور را ول كرد فرق كلهات پاي پنجره و قل خورد افتاد لبهي جوب مثل كدو. بعد هيچ معلوم نشد يكي رسيد همانجا درآورد شاشيد به كدوهاي له شده توي جوب و زيپش را بالا نكشيده گم شد توي سياهي كوچه، پيچدرپيچ. از همهي اينها گذشته تو پاي اين پنجرههاي سياه اينهمه ساز به دست راست ميگيري هيچ فكر كردهاي سياهي آنها از چيست و هيچ نشده پردههايشان كنار برود؟ پس گوش كن تا روايت را كه آغاز روايت از همين جا است.
روايت: خيال كن اين روزها اين روزها نيست تو ميترسي اما من زنده ميمانم و بلند دوستت دارم ميگويم ما با هم فيلمهاي جنگي زيادي ديدهايم كه كاراكترهايش در يك لانگ شات جادويي سيب زميني پوست نكنده ميخورند من فقط به عنبيهي چشمهاي تو خيره ميشوم و بارها كاپشن سرخ تو را با يك كولهي پر از ماركسيسم توي خيابان وليعصر ديدهام كه بارها ياد دختري افتادهام كه در سياهي سردابههاي موازي زير ابن بابويه ري با دو چشم سياه نداي اناالحقّ سر ميداد. تو موازيتري اي عنبيهي چشمهاي سياه. خوب راستي حالت چطوراست. اميدوارم خوب باشي. ميدانم شايد هيچوقت اين متن در آن سلول سرد و تاريك به دستت نرسد. اما من مينويسم. و تنها به عنبيهي چشمهاي تو فكر ميكنم...تو...
و اين تنها روايت مكتوب دختري است كه پاي برهنه در خيابانهاي ري ميرفت و نداي اناالحقّ سر ميداد چهل شبانه روز تمام. سينه به سينه نقل كرداهاند كه: «بگرفتند و اول روزش بر دار كردند دوم روز بسوختندش سوم روز بر بادش دادند.» بعد از سه روز بيباران نعش بيجانش را در يك صبح بهاري در بيابانهاي اطراف تهران يافتند و در مشت گره كردهاش يك نخ سيگار مگناي نم خورده.
اصغر جعفرنژاد
